( ( 3040 ) ) چون همىخائى تو دندان بر عدو
چون همىبينى گناه وجرم از او
( ( 3041 ) ) گر ز سقف خانه چوبى بشكند
بر تو افتد سخت مجروحت كند
( ( 3042 ) ) هيچ خشمى آيدت بر چوب سقف
هيچ اندر كين او باشى تو وقف ؟
( ( 3043 ) ) كه چرا بر من زد ودستم شكست
يا چرا بر من فتاد وكرد پست
او عدوى جان وخصم تن بدست
قاصدا در بند خون من بدست
( ( 3044 ) ) كودكان خرد را چون مىزنى
چون بزرگان را منزه مىكنى
( ( 3045 ) ) آنكه دزدد مال تو گويى بگير
دست و پايش را ببُر سازش اسير
( ( 3046 ) ) و آن كه قصد عورت تو مىكند
صد هزاران خشم از تو سرزند
( ( 3047 ) ) ور بيايد سيل ورخت تو برد
هيچ با سيل آورد كينى خرد
( ( 3048 ) ) گر بيامد باد ودستارت ربود
كى تو را با باد دل خشمى نمود
( ( 3049 ) ) خشم در تو شد بيان اختيار
تا نگويى جبريانه اعتذار
( ( 3050 ) ) گر شتربان اشترى را مىزند
آن شتر قصد زننده مىكند
( ( 3051 ) ) خشم اشتر نيست با آن چوب او
پس ز مختارى شتر بر دست بو
( ( 3052 ) ) همچنين گر بر سگى سنگى زنى
بر تو آرد حمله گردى منثنى
( ( 3053 ) ) سنگ را گر گيرد از خشم تو است
چون تو دورى وندارد بر تو دست
( ( 3054 ) ) عقل حيوانى چو دانست اختيار
اين مگو اى عقل انسان شرم دار
( ( 3055 ) ) روشن است اين ليك از طمع سحور
آن خورنده چشم بربندد ز نور
( ( 3056 ) ) چون كه كلى ميل او نان خوردنى است
رو به تاريكى كند كه روز نيست
( ( 3057 ) ) حرص چون خورشيد را پنهان كند
چه عجب گر پشت بر برهان كند
اين مثل بشنو مشو منكر ، بدان
اختيار خويش را در امتحان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 393
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩٣