دعوت كردن مسلمانى مغى را به دين اسلام و جواب گفتن او
( ( 2912 ) ) مر مغى را گفت مردى كاى فلان
هين مسلمان شو بباش از مؤمنان
( ( 2913 ) ) گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم
ور فزايد فضل هم موقن شوم
( ( 2914 ) ) گفت مىخواهم خدا ايمان تو
تا رهد از دست دوزخ جان تو
( ( 2915 ) ) ليك نفس نحس و آن شيطان زشت
مىكشندت سوى كفران وكنشت
( ( 2916 ) ) گفت اى منصف چو ايشان غالبند
يار آن باشم كه باشد زورمند
( ( 2917 ) ) يار او خواهم بُدن كاو غالب است
آن طرف افتم كه غالب جاذب است
( ( 2918 ) ) چون خدا مىخواست از من صدق زفت
خواستش چه سود چون پيشش نرفت
( ( 2919 ) ) نفس وشيطان خواهش خود پيش برد
و آن عنايت قهر گشت وخرد مرد
( ( 2920 ) ) تو يكى قصر وسرايى ساختى
واندرو صد نقش خوش افراختى
( ( 2921 ) ) خواستى مسجد بود آن جاى خير
ديگرى آمد مر آن را ساخت دير
( ( 2922 ) ) يا تو بافيدى يكى كرباس تا
خوش بسازى بهر پوشيدن قبا
( ( 2923 ) ) تو قبا مىخواستى خصم از نبرد
رغم تو كرباس را شلوار كرد
( ( 2924 ) ) چارهء كرباس چه بود جان من
جز زبون راى آن غالب شدن
( ( 2925 ) ) گر زبون شد جرم آن كرباس چيست
آن كه آن مغلوب غالب نيست كيست
( ( 2926 ) ) چون كسى ناخواه وى بر وى براند
خار بن در باغ وملك او نشاند
( ( 2927 ) ) صاحب خانه بدين خوارى بود
كاين چنين بر وى خلافت مىرود
( ( 2928 ) ) هم خلق گردم من ار تازه ونوم
چون كه يار اين چنين خوارى شوم
( ( 2929 ) ) چون كه خواه نفس آمد مستعان
تسخر آمد ايش شاء الله كان
( ( 2930 ) ) من اگر ننگ مغان يا كافرم
آن نيم كه بر خدا اين ظن برم
( ( 2931 ) ) كه كسى ناخواه او ورغم او
گردد اندر ملكت او حكم جو
( ( 2932 ) ) ملكت او را فرو گيرد چنين
كه نيارد دم زدن دم آفرين