3 - فانت لا غيرك مرادى ولك لسواك سهرى وسهادى ولقاؤك قره عينى ووصلك منى نفسى واليك شوقى وفى محبتك ولهي والى هواك صبابتى . ( 1 ) ( خداوندا ، تنها مرادم تويى ، شب بيدارىهايم همه براى تست نه براى كس ديگر ، ديدارت روشنايى ديدهء دلم ووصالت آرزوى نهايى روحم است . اشتياقم به تست و به محبت تو شيفتهام وشديدترين علاقه ودل باختگىام به هواى تست ) . 4 - « الهى من ذا الذى ذاق حلاوة محبتك فرام منك بدلا و من ذا الذى انس بقربك فابتغى عنك حولا . » ( 2 ) ( اى خداى من ، كيست كه حلاوت محبت تو را بچشد ومحبوب ديگرى را به جاى تو در دلش راه دهد وكيست الفتى به قرب تو پيدا كند وخواهان برگشت از تو بوده باشد ) . از اين گونه جملات مىتوان به اين نتيجهء قطعى رسيد كه رابطهء انسان با خدا مىتواند و بلكه بايد بالاتر از شناسايى محض ومعرفت مجرد بوده و به رابطهء محبت واشتياق وبىقرارى در محبت ارتقاء پيدا كند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 294
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٩٤
آن زاهد فرمانبر با شنيدن فرمان الهى به غزنين آمد و شهر را با نور رويش منور ساخت . مردم شهر از خوشحالى واشتياق به ديدارش ، به استقبالش رفتند ، ولى او از بىراهه وارد شهر گشت .
اعيان وبزرگان شهر به خدمتش برخاسته قصرهاى مجلل و با شكوه براى او آراستند ، ولى زاهد همهء آن تشريفات را رد كرد و
( ( 2689 ) ) گفت من از خود نمايى نامدم
جز به خوارى وگدايى نامدم
من تصميم به قال وقيل ندارم وتشريفات شما هم به دردم نمىخورد . من براى
هامش
( 1 ) مناجات هشتم ، 5 . .
( 2 ) مناجات نهم . .