( ( 2378 ) ) پاىهاشان بسته محكم با نوار
نعل بندان ايستاده بر قطار
( ( 2379 ) ) مىشكافيدند تنهاشان به نيش
تا برون آرند پيكانها ز ريش
( ( 2380 ) ) چون خر آن را ديد پس گفت اى خدا
من به فقر وعاقبت دادم رضا
( ( 2381 ) ) زان نوا بيزارم وزين زخم زشت
هر كه خواهد عافيت دنيا به هشت
تفسير ابيات
از پدر حكايتى به ياد دارم كه روزى در هنگام اندرز به من چنين گفت : كه در گذشته سقايى خرى داشت كه از مشقت بار وگرسنگى ، پشتش خم شده زخمهاى مرگزايى داشت و شب و روز جويا وعاشق مرگ خويشتن بود ، نه تنها دستش به جو نمىرسيد ، بلكه حتى از كاه خشك هم سير نمىگشت ، روى كفلش از سيخ آهنين سقا زخمها داشت .
مير آخورى خر را ديد ودلش به آن حيوان بىنوا سوخت و به صاحبش كه رفاقتى با او داشت رسيد وسلامى كرد و از بىنوايى خر پرسيد كه چرا پشت اين خر مانند هلال خميده است ؟ صاحب خر در پاسخش گفت : اين تقصير از من است كه اين دهان بسته چيزى نمىخورد . مير آخور گفت : چند روز اين خر را به من بسپار تا در طويلهء پادشاه قوت خود را باز يابد . صاحب خر با شادمانى خر را به او سپرد و از زحمت جانكاه خر رها گشت . مير آخور خر را به طويلهء پادشاه برد و به آخور بست . خر به هر طرف كه مىنگريست ، اسبهاى تازى با نوا وفربه وخوب و تازه مىديد ، زير پاهايشان رفته شده و آب پاشى كرده و در اوقات مناسب جو در آخورشان آماده مىگشت . خر نوازش اسبان را بوسيلهء خارش ومالش ديده ، دهان به آسمان بلند كرده گفت : اى خداى بزرگ ، گيرم كه من خرم ، مگر مخلوق تو نيستم پس چرا اين همه زار ولاغر و زخم دارم ؟ هر شب از درد پشت وگرسنگى شكم آرزوى مرگ مىكنم ، در حالى كه اين اسبان اين همه در ناز ونعمت خوش وشادابند من چرا بىنوا وچرا به عذاب وبلا