چشم حس را هست مذهب اعتزال
ديده عقل است سنّى در وصال
مسخرهء حسّند اهل اعتزال
خويش را سنى نمايند از ضلال
هر كه بيرون شد ز حسّ او سنّى است
اهل بينش چشم حسّ خويش بست ( 1 ) نور حسى نبود آن نورى كه او
روى خود محسوس بيند پيش رو ( 2 ) خاك زن بر ديدهء حس بين خويش
ديدهء حس دشمن عقل است وكيش
ديدهء حس را خدا اعماش خواند
بت پرستش گفت وضد ماش خواند ( 3 ) متهم نفس است نى عقل شريف
متهم حس است نى نور لطيف
كان عجب زين حس دارد عار وننگ
كى بود طاوس اندر چاه ننگ
چون ز حس بيرون نيامد آدمى
باشد از تصوير غيبى اعجمى ( 4 ) زان كه نور انبيا خورشيد بود
نور حسّ ما چراغ وشمع ودود ( 5 ) مر مرا بنماى محسوس آشكار
تا ببينم من تو را نظاره وار
گفت نتوانى وطاقت نبودت
حس ضعيف است و تنگ سخت آيدت
گفت بنما تا ببيند اين جسد
تا چه حد حس نازك است وبىمدد
آدمى را هست حسّ تن سقيم
ليك در باطن يكى خلق عظيم ( 6 ) كف به حس بينى ودريا از دليل
فكر پنهان آشكارا قال وقيل ( 7 ) حس را حيوان مقر است اى رفيق
ليك ادراك دليل آمد دقيق ( 8 )
هامش
( 1 ) دفتر دوم ، ص 80 ب 7 و 8 10 . .
( 2 ) دفتر دوم ، ص 92 ب 67 . .
( 3 ) دفتر دوم ، ص 103 ب 68 و 69 . .
( 4 ) دفتر دوم ، ص 132 ب 33 و 38 . .
( 5 ) دفتر چهارم ، ص 223 ب 42 . .
( 6 ) دفتر چهارم ، ص 276 ب 13 تا 16 . .
( 7 ) دفتر پنجم ، ص 295 ب 68 . .
( 8 ) دفتر پنجم ، ص 330 ب 35 . .