تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
چشم حس را هست مذهب اعتزال ديده عقل است سنّى در وصال مسخرهء حسّند اهل اعتزال خويش را سنى نمايند از ضلال هر كه بيرون شد ز حسّ او سنّى است اهل بينش چشم حسّ خويش بست ( 1 ) نور حسى نبود آن نورى كه او روى خود محسوس بيند پيش رو ( 2 ) خاك زن بر ديدهء حس بين خويش ديدهء حس دشمن عقل است وكيش ديدهء حس را خدا اعماش خواند بت پرستش گفت وضد ماش خواند ( 3 ) متهم نفس است نى عقل شريف متهم حس است نى نور لطيف كان عجب زين حس دارد عار وننگ كى بود طاوس اندر چاه ننگ چون ز حس بيرون نيامد آدمى باشد از تصوير غيبى اعجمى ( 4 ) زان كه نور انبيا خورشيد بود نور حسّ ما چراغ وشمع ودود ( 5 ) مر مرا بنماى محسوس آشكار تا ببينم من تو را نظاره وار گفت نتوانى وطاقت نبودت حس ضعيف است و تنگ سخت آيدت گفت بنما تا ببيند اين جسد تا چه حد حس نازك است وبىمدد آدمى را هست حسّ تن سقيم ليك در باطن يكى خلق عظيم ( 6 ) كف به حس بينى ودريا از دليل فكر پنهان آشكارا قال وقيل ( 7 ) حس را حيوان مقر است اى رفيق ليك ادراك دليل آمد دقيق ( 8 )
هامش
( 1 ) دفتر دوم ، ص 80 ب 7 و 8 10 . .
( 2 ) دفتر دوم ، ص 92 ب 67 . .
( 3 ) دفتر دوم ، ص 103 ب 68 و 69 . .
( 4 ) دفتر دوم ، ص 132 ب 33 و 38 . .
( 5 ) دفتر چهارم ، ص 223 ب 42 . .
( 6 ) دفتر چهارم ، ص 276 ب 13 تا 16 . .
( 7 ) دفتر پنجم ، ص 295 ب 68 . .
( 8 ) دفتر پنجم ، ص 330 ب 35 . .