Skip to main content

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — Page 264

Contributors:

P.264
اشعهء فروزان آفتاب مانند تيغ تيز بر روى موجودات فرود مىآيد اما براى آن كه حياتى در كالبد آنها بدمد شرط انسانيت من است كه اگر در مغز خود عقل تابناك سراغ نگيرم ، سلاح بران را در چاه بياندازم . زيرا همين سلاح بران روزى دشمن بىگذشت من خواهد بود . وقتى كه قدرت و كمك وپشتيبانى نداشته باشم اقوياى انسان نماها همان سلاح را از دستم برگيرند و بر سرم فرود آورند . اگر بر غم اين نفس قبيح روى خود را نپوشانم بالاخره روزى رويم را خواهد خراشيد وجلال وكمالى را كه در اختيار دارم از دستم خواهد ربود . اگر با اين نيت پاك روى خود را بخراشم وزيبايىهايم را چنان تعديل كنم كه وسيلهء شكار ديگران نگردم گناهى بر من نيست ، زيرا اين زخمى است كه روى جانم را از دستبرد صيادان هوى پرست دور مىدارد . اگر دلم خوى عفت و وقار داشته باشد ، صفايى در روى نيكويم خواهد افراشت . من كه ناتوانى وبىفرهنگى خود را دريافتم ، هيمن كه با دشمن رو به رو گشتم ، سلاح بران را در هم خواهم شكست تا شمشير من وسيلهء كمال دشمن ووبال من نباشد . من تا جان در بدن دارم و تا يك رگ از رگهاى من مىجنبد ، دمى آسوده نخواهم نشست و پاى به فرار خواهم گذاشت . مگر فرار از خويشتن كار آسانى است انسان اگر بخواهد از ديگرى بگسلد به آسانى از عهدهء آن بر مىآيد و از او فرار مىكند و قرار وآرامش به دست مىآورد ، اما من بىنوا كه دشمن خودم هستم تا جان بتن دارم بايد با تكاپو وتلاش هر چه بيشتر در جهش وگريز باشم . آن كس كه دشمنش سايه او است به كجا برود كه آن دشمن دست از گريبانش بر دارد ؟ او خواه به هند برود يا به ختن بگريزد ، بالاخره سايه خويش را در دنبال دارد .