تفكرات فلسفى اصل وريشهاى ندارد . » ( 1 ) اين مطلب كاملًا درست است ، زيرا براى انديشه هاى فلسفى ريشهء ثابتى در درون ما وجود دارد كه عبارت است از احساس نياز به ادراك مقدارى از كليات ومبادى عاليه كه موقعيت انسان را در جهان هستى باز گو كند . اما در بارهء عشق ، چنين مىتوان گفت كه اگر مقصود تمايلات شديد واشتياق حاد بيك موضوع است كه در اصطلاح معارف عاليهء انسانى عشق مجازى ناميده مىشود ، اصلى را كه جلال الدين مىگويد ، صحيح به نظر نمىرسد ، زيرا چه بسا عشاقى كه در اين دنيا پس از ترك عشق ورزيدن به موضوعى نه تنها به چيز ديگرى عاشق نشدهاند ، بلكه به جهت معلومات وتجربه هاى تلخى كه از عشق مجازى ديدهاند ، خود هيجانات عشقى را محكوم و آن را نوعى از باختن شخصيت بىنهايت خود در راه يك موضوع محدود كه پيرامونش را نقصها فرا گرفته است ، تلقى نمودهاند . پس مقصود از عشق در اصل فوق آن حقيقت اعلى است كه تمام مىخواهمها ويقينهاى بشرى در آن خلاصه مىشود و در اصطلاح فلاسفه وعرفا آن را عشق حقيقى مىنامند . اين همان عشق است كه بدون تحصيل آن نمىتوان مقصود از جهان هستى را دريافت . حافظ مىگويد :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — Page 176
Contributors: محمد تقي جعفري
P.176
عاشق شو ار نه روزى كار جهان سر آيد
ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى
عشق به اين معنا مانند جهان بينى براى انديشمندان ريشهء اساسى دارد ، چنان كه بدون به دست آوردن يك جهان بينى ديگر نمىتوان دست از جهان بينى پيشين برداشت همچنين در دريافت هدف نقشهء هندسى جهان هستى ، دست برداشتن از عشق نخستين بيك موضوع بدون تحصيل عشق به موضوع ديگر كه دريافت مزبور را تامين كند ، امكان پذير نيست .
پديدهء ايمان هم از قبيل عشق حقيقى است ، با وجود ريشهء اساسى ايمان در
Footnote
( 1 ) پايه هاى فلسفه ، اندره كرسون ، ص 96 . .