( ( 4051 ) ) چون كه ويران كرد چندين عالم او
پس بگفت انى برى منكم
( ( 4052 ) ) كوفت اندر سينه و انداختش
پس گريزان شد چو هيبت تاختش
( ( 4053 ) ) نفس و شيطان هر دو يك تن بوده اند
در دو صورت خويش را بنموده اند
( ( 4054 ) ) چون فرشته و عقل كايشان يك بدند
بهر حكمتهاش دو صورت شدند
( ( 4055 ) ) دشمنى دارى چنين در سرّ خويش
مانع عقل است و خصم جان و كيش
( ( 4056 ) ) يك نفس حمله كند چون سوسمار
پس به سوراخى گريزد در فرار
( ( 4057 ) ) در دل او سوراخها دارد كنون
سر ز هر سوراخ مىآرد برون
( ( 4058 ) ) نام پنهان گشتن ديو از نفوس
و اندران سوراخ رفتن شد خنوس
( ( 4059 ) ) كه خنوسش چون خنوس قنفذ است
چون سر قنفذ و را آمد شد است
( ( 4060 ) ) كه خدا آن ديو را خناس خواند
كه سر آن خار پشتك را بماند
( ( 4061 ) ) مىنهان گردد سر آن خار پشت
دمبه دم از بيم صياد درشت
( ( 4062 ) ) تا چو فرصت يافت سر آرد برون
زين چنين مكرى شود مارش زبون
( ( 4063 ) ) گرنه نفس از اندرون راهت زدى
ره زنان را بر تو دستى كى بدى
( ( 4064 ) ) ز ان عوان مقتضى كه شهوت است
دل اسير حرص و آز و آفت است
( ( 4065 ) ) ز ان عوان سرّ شدى دزد و تباه
تا عوانان را به قهر توست راه
( ( 4066 ) ) در خبر بشنو تو اين پند نكو
بين جنبيكم لكم اعدى عدو
( ( 4067 ) ) طمطراق اين عدو مشنو گريز
كاو چو ابليس است در لج و ستيز
( ( 4068 ) ) بر تو او از بهر دنيا و نبرد
آن عذاب سرمدى را سهل كرد
( ( 4069 ) ) چه عجب گر مرگ را آسان كند
او ز سحر خويش صد چندان كند
( ( 4070 ) ) سحر كاهى را به صنعت كُه كند
باز كوهى را چو كاهى مىتند
( ( 4071 ) ) زشتها را نغز گرداند به فن
نغزها را زشت گرداند به ظن
( ( 4073 ) ) آدمى را خر نمايد ساعتى
آدمى سازد خرى را زايتى
( ( 4072 ) ) كار سحر اين است كاو دم مىزند
هر نفس قلب حقايق مىكند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 585
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٨٥