عزم كردن آن وكيل از عشق كه رجوع كند به بخارا لاابالى وار
( ( 3790 ) ) سخت بىصبر و در آتشدان تيز
رو سوى صدر جهان كرد اشك ريز
( ( 3791 ) ) اين بخارا منبع دانش بود
پس بخارايى است هر كانش بود
( ( 3792 ) ) پيش شيخى در بخارا اندرى
تا به خوارى در بخارا ننگرى
( ( 3793 ) ) جز به خوارى در بخاراى دلش
راه ندهد جزر و مدّ مشكلش
( ( 3794 ) ) اى خنك آن را كه ذلت نفسه
واى آن كس را كه يردى رفسه
( ( 3795 ) ) فرقت صدر جهان در جان او
پاره پاره كرده بود اركان او
( ( 3796 ) ) گفت برخيزم همان جا واروم
كافر ار گشتم دگر ره بگروم
( ( 3797 ) ) و ارم آن جا بيفتم پيش او
پيش آن صدر نكو انديش او
( ( 3798 ) ) گويم افكندم به پيشت جان خويش
زنده كن يا سر ببر ما را چو ميش
( ( 3799 ) ) كشته و مرده به پيشت اى قمر
به كه شاه زندگان جاى دگر
( ( 3800 ) ) آزمودم من هزاران بار بيش
بىتو شيرين مىنبينم عيش خويش
( ( 3801 ) ) غن لى يا منيتي لحن النشور
ابركى يا ناقتى تم السرور
( ( 3802 ) ) ابلعى يا ارض دمعى قد كفى
اشربى يا نفس وردا قد صفى
( ( 3803 ) ) عدت يا عيدى الينا مرحبا
نعم ما روحت يا ريح الصبا
( ( 3804 ) ) گفت اى ياران روان گشتم وداع
سوى آن صدرى كه مير است و مطاع
( ( 3805 ) ) دمبه دم در سوز بريان مىشوم
هر چه بادا باد آن جا مىروم
( ( 3806 ) ) گر چه دل چون سنگ خارا مىكند
جان من عزم بخارا مىكند
( ( 3807 ) ) مسكن يار است و شهر شاه من
پيش عاشق اين بود حب الوطن
روايت
« طوبى لمن ذل نفسه و طاب كسبه و حسنت سريرته بصفاء التوحيد و الثقة بوعده تعالى و كرمت علانيه و عزل عن الناس شره . » ( 1 )
هامش
( 1 ) الجامع الصغير ، سيوطى ، ج 2 ص 19 . .