مرگ بىمرگى بود ما را حلال
برگ بىبرگى بود ما را نوال
برگ بىبرگى تو را چون برگ شد
جان باقى يافتى و مرگ شد
ظاهرش مرگ و به باطن زندگى
ظاهرش ابتر نهان پايندگى
از رحم زادن جنين را رفتن است
در جهان او را ز نو بشكفتن است ( 1 )
شما پاى مال شدگان حوادث محاسبه ناشدهء نفس كشيدن ، چه خيال مىكنيد ؟ راستى سير و تحول وجودى خود را نمىبينيد ؟ مگر نمىبينيد كه
از جمادى مردم و نامى شدم
وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حملهء ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملايك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شيء هالك الا وجهه
بار ديگر از ملك پرّان شوم
آن چه آن در وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كانّا إليه راجعون ( 2 )
با اين حال از كلمهء مرگ ، مردن : رفتن ، باز مىترسيد و بيم آن داريد كه تحول از حالى به حال عالىتر نابودى و مرگ باشد با آن تفسيرى كه شما براى زندگى و مرگ كردهايد ، مانند موشى كه از ترس گربه ها در گوشه هاى لانه اش مىخزد ، روح خود را در لانهء بدن حفظ مىكنيد كه مبادا بيرون بيايد و گربه هاى طبيعى عوامل متلاشىاش بسازند ، بايد بترسيد . البته از چنين مرگ بايد هراس داشته باشيد
آن چنان كه گفت جالينوس راد
از هواى اين جهان و از مراد
راضيم كز من بماند نيم جان
كه ز كون استرى بينم جهان
آن بىنوا ( هر كه باشد جالينوس ، يا كس ديگر )
هامش
( 1 ) دفتر اول ، ص 76 بيت 1 تا 5 . .
( 2 ) دفتر سوم ص 199 بيت 65 تا 67 و ص 200 بيت 1 و 2 و 3 . .