حكمت در آفريدن دوزخ آن جهان و زندان اين جهان تا معبد منكران گردد كه ائتيا طوعاً او كرهاً
( ( 2984 ) ) مسجد طاعاتشان خود دوزخ است
پاى بند مرغ بيگانه فخ است
( ( 2985 ) ) هست زندان صومعهء دزد لئيم
كاندران ذاكر شود حق را مقيم
( ( 2986 ) ) چون عبادت بود مقصود از بشر
شد عبادتگاه گردن كش سقر
( ( 2987 ) ) آدمى را هست در هر كار دست
ليك ازو مقصود اين خدمت به دست
( ( 2988 ) ) ما خلقت الجن و الانس اين بخوان
جز عبادت نيست مقصود از جهان
( ( 2989 ) ) گر چه مقصود از كتاب آن فن بود
گر تواَش بالش كنى هم مىشود
( ( 2990 ) ) ليك ازو مقصود اين بالش نبود
علم بود و دانش و ارشاد و سود
( ( 2991 ) ) گر تو ميخى ساختى شمشير را
بر گزيدى بر ظفر ادبير را
( ( 2992 ) ) گر چه مقصود از بشر علم و هداست
ليك هر يك آدمى را معبديست
( ( 2993 ) ) معبد مرد كريم اكرمته
معبد مرد لئيم اسقمته
( ( 2994 ) ) مر لئيمان را بزن تا سر نهند
مر كريمان را بده تا بر دهند
( ( 2995 ) ) لا جرم حق هر دو مسجد آفريد
دوزخ آنها را و اينها را مزيد ( 1 )
تفسير ابيات
معبد كفار همان دوزخ است ، چنان كه پاى بند مرغ بيگانه و وحشى دام است زندان صومعهء دزد لئيم است كه در آن جا اقامت گزيند و به ياد حق باشد .
چون مقصود نهايى از آفرينش انسان عبادت بود و بايد همه به نسبت خود در آن مقصود شركت بورزند ، لذا عبادتگاه گردن كشان روزگار همان دوزخ است كه در انتظارشان زبانه مىكشد . درست است كه آدمى هر كارى را مىتواند انجام بدهد و بهر وضعى كه تصور كنيم قابل انعطاف است ، اما هدف اصلى از خلقت او عبادت بوده است
هامش
( 1 ) ابيات فوق در مجلد هفتم در بحث فلسفه و هدف زندگى ، نقد و تحليل شده است . مراجعه شود . .