باز جواب انبياء عليهم السلام
( ( 2955 ) ) انبياء گفتند فال زشت و بد
از ميان جانتان دارد مدد
( ( 2956 ) ) گر تو جايى خفته باشى با خطر
اژدها در قصد تو آيد بسر
( ( 2957 ) ) مهربانى مر تو را آگاه كرد
كه بجه زود ار نه اژدرهات خورد
( ( 2958 ) ) تو بگويى فال بد چون مىزنى
فال چه برجه ببين در روشنى
( ( 2959 ) ) از ميان فال بد من خود تو را
مىرهانم مىبرم سوى سرا
( ( 2960 ) ) چون نبى آگه كننده است از نهان
كاو بديد آن چه نديد اهل جهان
( ( 2961 ) ) گر طبيبى گويدت غوره مخور
كه چنين رنجى بر آرد از تو سر
( ( 2962 ) ) تو بگويى فال بد چون مىزنى
پس تو ناصح را مؤثّم مىكنى
( ( 2963 ) ) ور منجم گويدت امروز هيچ
آن چنان كارى مكن اندر بسيج
ز انكه نيكو نيست روز امروز هان
تا نگردى نادم و خاسر از آن
( ( 2964 ) ) صد ره ار بينى دروغ اخترى
يك دوباره راست آمد مىخرى
( ( 2965 ) ) اين نجوم ما نشد هرگز خلاف
صحتش چون ماند از تو در غلاف
( ( 2966 ) ) آن طبيب و آن منجم از گمان
مىكنند آگاه و ما خود از عيان
( ( 2967 ) ) دود مىبينيم و آتش از كران
حمله مىآرد به سوى منكران
( ( 2968 ) ) تو همىگويى خمش كن زين مقال
كه زيان ماست قال شوم فال
( ( 2969 ) ) اى كه نصح ناصحان را نشنوى
فال بد با توست هر جا مىروى
( ( 2970 ) ) افعيى بر پشت تو بر مىرود
او ز بامى بيندت آگه كند
( ( 2971 ) ) گويىاش خاموش و غمگينم مكن
گويد او خوش باش خود رفت اين سخن
( ( 2972 ) ) چون زند افعى دهان بر گردنت
تلخ گردد جمله شادى كردنت
( ( 2973 ) ) پس به دو گويى همين بود اى فلان
چون نبدريدى گريبان در فغان ؟
( ( 2974 ) ) يا ز بالايم تو سنگى مىزدى
تا مرا از جدّ نمودى آن بدى
( ( 2975 ) ) او بگويد نى كه مىآزردهاى ؟
تو بگويى نى ، كه شادم كرده اى