وخامت حال آن مرغ كه ترك حزم كرد از حرص و هوا
( ( 2862 ) ) باز مرغ فوق ديوارى نشست
ديده سوى دانه و دامى ببست
( ( 2863 ) ) گه نظر او را سوى صحرا بُدى
گاه حرصش سوى دانه مىشدى
( ( 2864 ) ) اين نظر با آن نظر چاليش كرد
ناگهانى از خرد خاليش كرد
رفت و دانه خورد و اندر دام ماند
صايدش كشت و بخورد و كام راند
( ( 2865 ) ) باز مرغى كان تردد را گذاشت
ز ان نظر بر كند و بر صحرا گماشت
( ( 2866 ) ) شاد پر و بال او بخاً له
تا امام جمله آزادان شد او
( ( 2867 ) ) هر كه او را مقتدا سازد برست
در مقام امن و آزادى نشست
( ( 2868 ) ) ز ان كه شاه حازمان آمد دلش
تا گلستان و چمن شد منزلش
( ( 2869 ) ) حزم از او راضى و او راضى ز حزم
اين چنين كن گر كنى تدبير و عزم
( ( 2870 ) ) بارها در دام حرص افتاده اى
حلق خود را در بريدن داده اى
( ( 2871 ) ) بازت آن توّاب لطف آزاد كرد
توبه پذرفت و درونت شاد كرد
( ( 2872 ) ) گفت ان عدتم كذا عدنا كذا
نحن زوجنا الفعال بالجزا
( ( 2873 ) ) چون كه جفتى را برِ خود آورم
آيد آن جفتش دوانه لا جرم
( ( 2874 ) ) جفت كرديم اين عمل را با اثر
چون رسد جفتى رسد جفت دگر
( ( 2875 ) ) چون ربايد غارتى از جفت شوى
جفت مىآيد پى او شوى جوى
( ( 2876 ) ) بار ديگر سوى اين دام آمدى
خاك اندر ديدهء توبه زدى
( ( 2877 ) ) بازت آن توّاب بگشود آن گره
گفت هين بگريز و اين سو پا منه
( ( 2878 ) ) باز چون پروانهء نسيان رسيد
جانتان را جانب آتش كشيد
( ( 2879 ) ) كم كن اى پروانهء نسيان و شكى
در پر سوزيده بنگر تو يكى
( ( 2880 ) ) چون رهيدى شكر آن باشد كه هيچ
سوى آن دانه ندارى پيچ پيچ
( ( 2881 ) ) تا تو را چون شكر گويى بخشد او
روزكى بىدام و بىخوف عدو