معنى حزم و مثال مرد حازم
( ( 2840 ) ) هين گواهىهاى شاهان بشنويد
بگرويدند آسمانها بگرويد
( ( 2841 ) ) يا به حال اولينان بنگريد
يا سوى آخر به حرمى بر پريد
( ( 2842 ) ) حزم چبود در دو تدبير احتياط
از دو آن گيرى كه دور است از خباط
( ( 2843 ) ) آن يكى گويد در اين ره هفت روز
نيست آب و هست ريگ پاى سوز
( ( 2844 ) ) آن دگر گويد دروغ است اين بدان
كه به هر شب چشمهاى بينى روان
( ( 2845 ) ) حزم آن باشد كه بر گيرد تو آب
تا رهى از ترس و باشى در صواب
( ( 2846 ) ) گر بود در راه آب ، اين را بريز
ور نباشد واى بر مرد ستيز
( ( 2847 ) ) اى خليفه زادگان دادى كنيد
حزم بهر روز ميعادى كنيد
( ( 2848 ) ) آن عدوئى كز پدرتان كين كشيد
سوى زندانش ز علَّيين كشيد
( ( 2849 ) ) آن شه شطرنج دل را مات كرد
از بهشتش سخرهء آفات كرد
( ( 2850 ) ) چند جا بندش گرفت اندر نبرد
تا به كشتى در فكندش روى زرد
( ( 2851 ) ) اين چنين كرده است با آن پهلوان
سست و سستش منگريد اى ديگران
( ( 2852 ) ) مادر و باباى ما را آن حسود
تاج و پيرايه به چالاكى ربود
( ( 2853 ) ) كردشان آن جا برهنه و زار و خوار
سالها بگريست آدم زار زار
( ( 2854 ) ) كه ز اشك چشم او روييد نبت
كه چرا اندر جريده لاست ثبت
( ( 2855 ) ) تو قياسى گير طرّاريش را
كه چنان سرور كند زو ريش را
( ( 2856 ) ) الحذر اى گل پرستان از شرش
تيغ لا حولى زنيد اندر سرش
( ( 2857 ) ) كاو همىبيند شما را از كمين
كه شما او را نمىبيند هين
( ( 2858 ) ) دائما صياد ريزد دانه ها
دانه پيدا باشد و پنهان دغا
( ( 2859 ) ) هر كجا دانه بديدى الحذر
تا نبندد دام بر تو بال و پر
چون كه ديدى دانه بگريز اى حمام
ور نه چون خوردى در افتادى به دام
شاد مرغى كو به ترك دانه گفت
در رياض قدس بهرش گل شكفت