شرح آن كور دور بين و آن كر تيز شنو و آن برهنهء دراز دامن
( ( 2628 ) ) كر امل را دان كه مرگ ما شنيد
مرگ خود نشنيد و نقل خود نديد
( ( 2629 ) ) حرص نابيناست بيند مو بمو
عيب خلفان و بگويد كو بكو
( ( 2630 ) ) عيب خود يك ذره چشم كور او
مىنبيند گر چه هست او عيب جو
( ( 2631 ) ) عور مىترسد كه دامانش برند
دامن مرد برهنه كى درند ؟
( ( 2632 ) ) مرد دنيا مفلس است و ترسناك
هيچ او را نيست وز دزدانش باك
( ( 2633 ) ) او برهنه آمد و عريان رود
وز غم دزدش جگر خون مىشود
( ( 2634 ) ) وقت مرگش كه بود صد نوحه پيش
خنده آيد جانش را زين ترس خويش
( ( 2635 ) ) آن زمان داند غنى كش نيست زر
هم ذكى داند كه بود او بىهنر
( ( 2636 ) ) چون كنار كودكى پر از سفال
كو بران لرزان بود چون ربّ مال
( ( 2637 ) ) گر ستانى پارهاى گريان شود
پاره گر بازش دهى خندان شود
( ( 2638 ) ) چون نباشد طفل را دانش دثار
گريه و خنده اش ندارد اعتبار
( ( 2639 ) ) محتشم چون عاريت را ملك ديد
پس بران مال دروغين مىطپيد
( ( 2640 ) ) خواب مىبيند كه او را هست مال
ترسد از دزدى كه بربايد جوال
( ( 2641 ) ) چون ز خوابش بر جهاند گوش كش
پس ز ترس خويش تسخر آيدش
( ( 2642 ) ) همچنين ترسايى اين عالمان
كه بودشان عقل و علم اين جهان
( ( 2643 ) ) از پى اين علاقان ذو فنون
گفت ايزد در نبى لا يعلمون
( ( 2644 ) ) هر كسى ترسان ز دزدىّ كسى
خويشتن را علم پندارد بسى
( ( 2646 ) ) گويد از كارم بر آوردند خلق
غرق بىكاريست جانش تا به حلق
( ( 2647 ) ) عور ترسان كه منم دامن كشان
چون رهانم دامن از چنگالشان
( ( 2648 ) ) صد هزاران فصل داند از علوم
جان خود را مىنداند آن ظلوم