قصهء اهل سبا و حماقت ايشان و اثر ناكردن نصيحت انبياء در احمقان
( ( 2600 ) ) يادم آمد قصهء اهل سبا
كز دم احمق صباشان شد و با
( ( 2601 ) ) آن سبا ماند به شهرى بس كلان
در فسانه بشنوى از كودكان
( ( 2602 ) ) كودكان افسانه ها مىآورند
درج در افسانه شان بس سرّ و پند
( ( 2603 ) ) هزلها گويند در افسانه ها
گنج مىجو در همه ويرانه ها
( ( 2604 ) ) بود شهرى بس عظيم و مه ولى
قدر او قدر سكره بيش نى
( ( 2605 ) ) بس عظيم و بس فراخ و بس دراز
سخت زفت و تو به تو هم چون پياز
( ( 2606 ) ) مردم ده شهر مجموع اندرو
نيك آن جمله سه تن ناشسته رو
( ( 2607 ) ) اندرو نوع خلايق بىشمار
ليك آن جمله سه خام پخته خوار
( ( 2608 ) ) جان ناكرده به جانان تاختن
گر هزاران است باشد نيم تن
( ( 2609 ) ) آن يكى بس دور بين و ديده كور
از سليمان كور و ديده پاى مور
( ( 2610 ) ) و ان دگر بس تيز گوش و سخت كر
گنج و در وى نيست يك جو سنگ زر
( ( 2611 ) ) و ان دگر عور و برهنه لاشه تاز
ليك دامنهاى جامهء او دراز
( ( 2613 ) ) گفت كر آرى شنيدم بانگشان
كه چه مىگويند پيدا و نهان
( ( 2614 ) ) آن برهنه گفت ترسان ز ان منم
كه ببرّند از درازى دامنم
( ( 2615 ) ) كور گفت اينك به نزديك آمدند
خيز بگريزيم پيش از زخم و بند
( ( 2616 ) ) كر همىگويد كه آرى مشغله
مىشود نزديكتر ياران هله
( ( 2617 ) ) آن برهنه گفت آوه دامنم
از طمع برّند و من ناايمنم
( ( 2618 ) ) شهر را هشتند و بيرون آمدند
وز هزيمت در دهى اندر شدند
( ( 2619 ) ) اندر آن ده مرغ فربه يافتند
ليك ذره گوشت بر وى نى نژند
كور ديد و آن كر آوازش شنيد
عور بگرفت و به دامن در كشيد