گريختن عيسى عليه السلام بر فراز كوه از احمقان
( ( 2570 ) ) عيسى مريم به كوهى مىگريخت
شير گويى خون او مىخواست ريخت
( ( 2571 ) ) آن يكى در پى دويد و گفت خير
در پىات كس نيست چه گريزى چو طير
( ( 2572 ) ) با شتاب او آن چنان مىتاخت جفت
كز شتاب خود جواب او نگفت
( ( 2573 ) ) يك دو ميدان در پى عيسى براند
پس به جدّ و جهد عيسى را بخواند
( ( 2574 ) ) كز پى مرضات حق يك لحظه بيست
كه مرا اندر گريزت مشكلى است
( ( 2575 ) ) از كه اين سو مىگريزى اى كريم
نه پىات شير و نه خصم و خوف و بيم
( ( 2576 ) ) گفت از احمق گريزانم برو
مىرهانم خويش را بندم مشو
( ( 2577 ) ) گفت آخر آن مسيحا نه تويى
كه شود كور و كر از تو مستوى ؟
( ( 2578 ) ) گفت آرى ، گفت آن شه نيستى
كه فسون غيب را مأويستى ؟
( ( 2579 ) ) چون بخوانى آن فسون بر مرده اى
بر جهد چون شير صيد آورده اى
( ( 2581 ) ) گفت آرى ؟ گفت پس اى روح پاك
هر چه خواهى مىكنى ، از كيست باك ؟
( ( 2582 ) ) با چنين برهان كه باشد در جهان
كه نباشد مر تو را از بندگان ؟
( ( 2583 ) ) گفت عيسى كه به ذات پاك حق
مبدع تن خالق جان در سبق
( ( 2584 ) ) حرمت ذات و صفات پاك او
كه بود گردون گريبان چاك او
( ( 2585 ) ) كان فسون و اسم اعظم را كه من
بر كر و بر كور خواندم شد حسن
( ( 2586 ) ) بر كُه سنگين بخواندم گشت حى
بر سر لا شى بخواندم گشت شيء
( ( 2588 ) ) خواندم آن را بر دل احمق به ودّ
صد هزاران بار و درمانى نشد
( ( 2589 ) ) سنگ خارا گشت و ز ان خو بر نگشت
ريگ شد كز وى نرويد هيچ كشت