گاو تن مادى را بكشد و متلاشى كند و گنج مطلوب خود را در يابد .
ديشب چيزى خوردهام كه نمىگذارد گفتنى را بگويم و الا مىتوانستم زمام واقع بينى را به دست فهم تو بسپارم .
اين مطلب هم درست نيست . دوش چيزى خوردهام جز افسانه چيز ديگرى نيست . بلكه گفتن و ناگفتن مربوط به نهان خانهء دل است كه جايگاه تابش شعاع خورشيد الهى است .
دريغا ، آدميان چشم به اسباب ظاهر دوخته و خوردن و نخوردن و ديدن و نديدن و شنيدن و به دست آوردن . . . را اسباب و علل واقعى مىپندارند ؟ اگر ما واقعاً از واقع بينان خوش چشم اشارت الهى دريافتهايم ، چرا بايد اين همه در تنگناى اسباب و علل گرفتار شده و بانها خيره شويم ؟ اين همه اسباب و مقتضيات و شرايط را كه مىبينيم ، همهء حقايق هستى نيستند ، بلكه :
( ( 2516 ) ) هست بر اسباب اسبابى دگر
در سبب منگر در آن افكن نظر
مگر پيامبران الهى در اين كرهء خاكى كارى جز قطع اسباب و نمودار ساختن بىپايه بودن علل و انگيزه ها داشتند ، آن همه معجزات كه بهمهء جهان سر بر مىافراشت جز ريشه كن كردن سبب از بيخ و بن چيز ديگرى نبود .
( ( 2518 ) ) بىسبب مر بحر را بشكافتند
بىزراعت چاش گندم يافتند
( ( 2519 ) ) ريگها هم آرد شد از سعيشان
پشم بز ابريشم آمد كشكشان
( ( 2520 ) ) جمله قرآن است در قطع سبب
عزّ درويش و هلاك بو لهب
مثال
مثالهاى ديگرى را براى مشاهدهء شكاف وارد كردن پيامبران به رابطهء عليت متوجه شويد : مرغهاى ابابيل با چند سنگ ، لشكر انبوه ابرهه پادشاه حبشه را نابود ساخت ، مرغى كه به سوى بالا مىپرد ، با چند سنگ فيل را سوراخ سوراخ مىكند و نقش زمينش مىسازد .
حضرت موسى دستور مىدهد ، گاوى را بكشيد و دم آن را به مقتول بزنيد تا