منتخباتى از كتاب اعتراف - تولستوى
« بديهى است مقصود من از ( مردم ) كسانى هستند كه به ميزانى كه ما درس خوانده و تربيت شدهايم درس خوانده و تربيت شده باشند ، نه آنان كه اعتقاد به دين را فقط وسيله اى براى وصول به مقاصد دنيوى خويش قرار مىدهند ( اين چنين نفوس فى الحقيقة كافر مطلقند ، زيرا ، اگر ايشان را ايمان وسيله اى جهت رسيدن به مقاصد دنيوى باشد هرگز نام آن ايمان نتواند بود . » ( 1 ) « هر چند آن چه را كه به هنگام خردى به من آموخته بودند هرگز ايمان نداشتم اما بالاخره مىديدم كه به ( چيزى ) ايمان دارم . و ليكن از اين ايمان مخصوص خود به كسى چيزى نمىتوانستم گفت . من به خدايى ايمان داشتم و يا لااقل خدا را انكار نمىكردم ، اما هرگز نمىدانستم كه اين خداى من چگونه خدايى است . به همچنين مسيح و تعاليمش را نيز منكر نبودم ، اما اين كه تعاليم وى چه در برداشت ؟ نكته اى بود كه باز نمىتوانستم گفت . » ( 2 ) « چون حال بدان ايام مىانديشم به خوبى مىبينم كه دين من - دين يگانه و حقيقى من - كه از غرايز حيوانى من جدا و محرك من در حيات بود ، اعتقادى بود كه به تكميل و تهذيب نفس خود داشتم . اما باز اين تكميل و تهذيب نفس چه در برداشت و موضوع آن چه بود ؟ چيزى است كه نمىتوانستم گفت . من مىكوشيدم كه عقلًا خود را تكميل كنم و در اين راه آن چه را مىتوانستم و حيات در پيش من مىنهاد مطالعه مىكردم . مىكوشيدم تا ارادهء خويش را تقويت كنم و بدين سبب قوانين و احكامى سخت براى خود در راه تعقيب مقاصد و مطالبى كه جهد من معطوف به آنها بود وضع كرده بودم . از اين گذشته من ، جسماً نيز خود را تكميل و تقويت مىكردم