در بيان قول حكيم سنايى قدس سره در ابيات :
ناز را رويى ببايد همچو ورد
چون ندارى گرد بد خويى مگرد
زشت بايد روى نازيبا و ناز
سخت آيد چشم نابينا و درد
( ( 1905 ) ) بشنو اين پند از حكيم غزنوى
تا بيابى در تن كهنه نوى
اين رباعى را شنو از جان و دل
تا بكل بيرون شوى از آب و گل
پند او را از دل و جان گوش كن
هوش را جان ساز و جان را هوش كن
آن حكيم غزنوى شيخ كبير
گفته است اين پند نيكو ياد گير
( ( 1908 ) ) پيش يوسف نازش خوبى مكن
جز نياز و آه يعقوبى مكن
( ( 1909 ) ) معنى مردن ز طوطى بد نياز
در نياز و فقر خود را مرده ساز
( ( 1910 ) ) تا دم عيسى تو را زنده كند
همچو خويشت خوب و فرخنده كند
( ( 1911 ) ) از بهاران كى شود سر سبز سنگ ؟
خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ
( ( 1912 ) ) سالها تو سنگ بودى دل خراش
آزمون را يك زمانى خاك باش
پند او را از دل و جان گوش كن
هوش را جان ساز و جان را هوش كن
هوش را جان ساز و جان را هوش كن
انديشه و تصورات و خيالات و اراده هاى ما از آن جهت كه از سرچشمهء روح سرازير مىگردند ، بايستى هر چه بتوانيم براى اصالت دادن به آنها بكوشيم ، و نگذاريم آنها براى خود راهى بروند كه روح اصيل ما از آنها مطلع نباشد ، هوش و انديشه هر گاه كه از سرچشمهء روح اصيل گسيخته شوند ، در حقيقت مانند آن رنگهاى زياد و گوناگون