بياميزد ، راز حيات بر آن دو فاش مىشود ، ديگر جز دو سر يك سر نوشت نيستند ، ديگر جز دو بال يك روح نيستند ، دوست بداريد پرواز كنيد » . ( 1 ) اين تصور تقريبا مساوى صورت سوم است . در جاى ديگر مىگويد : « آيا باز هم به لوكزامبورك مىآيد ؟ نه آقا ، در آن كليسا مشغول استماع آيين قداس است ، نيست ؟ آيا در همان خانه منزل دارد ؟ نه ، تغيير منزل داده است ، پس كجا منزل كرده است ؟ به كسى نگفته است . چه چيز ناگوارى است كه آدمى آدرس جان خود را نداند » ؟ ( 2 ) اين جملهء صورت اول را مىگويد ( شخصيت معشوق عين شخصيت عاشق ) .
مسئلهء ششم حساسيت روح انسان عاشق
با اين كه عشق موجب اين مىشود كه تمامى قواى درونى عاشق متمركز در معشوق گردد و در نتيجه چنان كه گفتيم ، ممكن است اشياء را به كلى بىطرف مشاهده كند . با اين حال روح انسانى حساسيت بىنهايتى به خود مىگيرد و ممكن است كوچكترين و محقرترين حادثه در روح انسانى مبدل به يك اقيانوس متلاطم گردد . اين مطلب را ويكتور هوگو با طرز زيبايى بيان مىكند :
« عشق واقعى از گم كردن يك دستكش يا از يافتن يك دستمال اندوهگين يا مسرور مىشود و براى اخلاصش و براى اميدوارىهايش به ابديتى نيازمند است ، او در يك حال مركب از بىنهايت بزرگ و بىنهايت كوچك مىباشد » . ( 3 )
مسئلهء هفتم آيا عشق دو شخصيت را يكى مىكند ؟
گروهى مىگويند : وقتى كه عشق به كمال خود رسيد ، دو شخصيت عاشق و معشوق
هامش
( 1 ) بىنوايان ، ويكتور هوگو ، ج 2 ، ص 271 . .
( 2 ) مدرك مزبور ، ص 272 . .
( 3 ) بينوايان ، ويكتور هوگو ، ج 2 ، ص 271 . .