رجوع به حكايت خواجهء تاجر
( ( 1815 ) ) خواجه اندر آتش درد و حنين
صد پراكنده همىگفت اين چنين
( ( 1816 ) ) گه تناقض گاه ناز و گه نياز
گاه سوداى حقيقت گه مجاز
( ( 1817 ) ) مرد غرقه گشته جانى مىكند
دست را در هر گياهى مىزند
( ( 1818 ) ) تا كدامش دست گيرد در خطر
دست و پايى مىزند از بيم سر
( ( 1819 ) ) دوست دارد يار اين آشفتگى
كوشش بىهوده به از خفتگى
( ( 1820 ) ) آن كه او شاه است او بىكار نيست
ناله از وى طرفه كو بيمار نيست
( ( 1821 ) ) بهر اين فرمود رحمان اى پسر
كل يوم هو فى شأن اى پسر
( ( 1822 ) ) اندر اين ره مىتراش و مىخراش
تا دم آخر دمى فارغ مباش
( ( 1823 ) ) تا دم آخر دمى آخر بود
كه عنايت با تو صاحب سِر بود
( ( 1824 ) ) هر كه مىكوشد اگر مرد و زن است
گوش و چشم شاه جان بر روزن است
اين سخن پايان ندارد اى عمو
قصهء طوطى و خواجه باز گو
( ( 1822 ) ) اندرين ره مىتراش و مىخراش
تا دم آخر دمى فارغ مباش
در هر حال بايستى در اين زندگى تلاش كرد
دو آيه كه در مبحث گذشته بحث كرديم :
« لقد خلقنا الانسان فى كبد « و » يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه » .
صريح در اين حقيقت بود كه خداوند حكيم جل و علا ساختمان انسان و جريان طبيعى جهان را طورى بنا نهاده است كه انسان بايستى همواره در تكاپو و تلاش بوده باشد .