دگرم بوارق غيب جان ز قيود كرده مجردا قيران روح ز حد تن دگرم كشيده بلا حدا البته با نظر به عظمت روح انسانى و تنگى ميدان ماده و كالبد تن ، اين مطلب كاملًا قابل تصور و قابل قبول است . مگر نه اين است كه به قول جلال الدين در ابيات آينده :
اين جهان همچون درخت است اى كرام
ما بر او چون ميوه هاى نيم خام
سخت گيرد خامها مر شاخ را
ز انكه در خامى نشايد قاخ را
چون بپخت و گشت شيرين لب گزان
سست گيرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان
سست شد بر آدمى ملك جهان
و با نظر به اصول فلسفى عدهاى از مكاتب هم اين اصل به عنوان يك مطلب واقعى تلقى مىشود ، زيرا موجود پس از آن كه به نهايت كمال خود رسيد ، ديگر احتياجى به حركت نخواهد داشت . و هنگامى كه موجودى از حركت و تحول بر كنار شد ، انقراض موجوديت او فرا رسيده است . ولى روح كه فانى شدنى نيست پس از كمال و به ثمر رسيدن ، اين كالبد مادى براى او تنگ مىشود و راه خود را به سوى ما وراى طبيعت پيش مىگيرد .
( ( 1718 ) ) اندرون توست آن طوطى نهان
عكس او را ديده تو بر اين و آن
عكس ناقصى از روح خود را در ديگران مىبينى و شادىها و آلام آن عكس را شادىها و آلام خويش گمان مىكنى
خويش گمان مىكنى آفرين بر جلال الدين رومى ، مطلبى كه در ابيات مربوطه ابراز نموده است ، حقيقتاً دنيايى از حكمت و علم را به انسانها تقديم كرده است .
بيان اين مطلب چنين است كه آن فرد از انسان كه از درون خود و از روح خويش غفلت مىورزد خويشتن را نمىشناسد ، او به طور طبيعى با ظواهرى كه دور و بر او را