سخن گفتن عمر با رسول قيصر و مكالمات وى
( ( 1432 ) ) آن دل از جا رفته دل شاد كرد
خاطر ويرانش را آباد كرد
( ( 1433 ) ) بعد از آن گفتش سخنهاى دقيق
وز صفات پاك حق نعم الرفيق
( ( 1434 ) ) وز نوازشهاى حق ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
( ( 1435 ) ) حال چون جلوه است ز ان زيبا عروس
وين مقام آن خلوت آمد با عروس
( ( 1436 ) ) جلوه بيند شاه و غير شاه نيز
وقت خلوت نيست جز شاه عزيز
( ( 1437 ) ) جلوه كرده عام و خاصان را عروس
خلوت اندر شاه باشد با عروس
( ( 1438 ) ) هست بسيار اهل حال از صوفيان
نادر است اهل مقام اندر ميان
( ( 1439 ) ) از منازلهاى جانش ياد داد
وز سفرهاى روانش ياد داد
( ( 1440 ) ) وز زمانى كز زمان خالى بُدست
وز مقام قدس كاجلالى بُدست
( ( 1441 ) ) وز هوايى كاندر او سيمرغ روح
پيش ازين ديده است پر و از فتوح
( ( 1442 ) ) هر يكى پروازش از آفاق بيش
وز اميد و نهمت مشتاق بيش ( 1 ) ( ( 1443 ) ) چون عمر ز اغيار او را يار يافت
جان او را طالب اسرار يافت
( ( 1444 ) ) شيخ كامل بود و طالب مشتهى
مرد چابك بود و مركب درگهى
( ( 1445 ) ) ديد آن مرشد كه او ارشاد داشت
تخم پاك اندر زمين پاك كاشت
( ( 1434 ) ) وز نوازشهاى حق ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
بحثى در تفسير حال و مقام
1 - حال و مقام دو مفهوم از اصطلاحات عرفان است . حال عبارت است از آن هيجان و وجد روحى كه به مرد عارف دست مىدهد ، ولى اين حال زود گذر است و به سبب
هامش
( 1 ) نهمت حرص و اشتياق . .