را با غم هجران معشوق حقيقى سپرى كردهاى ، چه باك از رفتن روزها ؟ بگذار اين روزگاران سپرى شود ، عشق و محبتى كه روح تو را به ثمر رسانيده است پايدار خواهد ماند .
( ( 17 ) ) هر كه جز ماهى ز آبش سير شد
هر كه بىروزيست روزش دير شد
بگذاريد آنان كه تشنگى ملاقات خدا را ندارند خود را سيراب ببينند
آن ماهى است كه مىتواند طعم زندگى در آب را بچشد ، اگر يك انسان توانست خود را در درياى محبت الهى غوطه ور بسازد ، تشنگى دائمى خود را باب چنين دريايى ، احساس خواهد كرد ، در نتيجه كسانى كه به جهت آلوده شدن در كثافات هوى و هوس حيوانى از آب درياى محبت الهى اغراض كردهاند ، براى آنان زندگانى هر چه زودتر به پايان برسد باز دير خواهد بود ، زيرا آنان در جهان از انسانيت واقعى روزى ندارند .
( ( 18 ) ) در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد و السلام
آدم خام حال انسان ورزيده را نمىتواند دريابد
آرى اصل بسيار روشنى است كه نادان از وضع روانى و رشد شخصيت دانا كاملًا بىخبر است ، چگونه مىتوان روح تكامل يافتهء يك انسان پخته و ورزيده در علم و عمل را كه عظمت بىنهايت به خود گرفته است ، به يك آدم خام و نادان كه حتى بر روزنه هاى حواسش عنكبوت جهل و نادانى تارهاى ضخيم تنيده است ، نشان داد ؟ نادان مو مىبيند دانا پيچش مو ، نادان قطرهاى مىبيند همان قطره براى دانا دريايى است بىكران .
هر قطرهاى در اين ره صد بحر آتشين است
دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد