من كه نمىتوانم مثلًا سقراط باشم . اين دردى است كه ناشى از « پريدن از روى خود حقيقت ، براى پيدا كردن حقيقتى كه لباس آينده به آن پوشانيدهايم » شده است ما در اين مورد ( رسيدن به مقصد روحى را ) مانند امور طبيعى در نظر مىگيريم ، و خيال مىكنيم كه بعد مسافتى بايد سپرى گردد تا به مقصد برسيم . روى همين اصل است كه جلال الدين مىگويد :
( ( 1063 ) ) منبع حكمت شود حكمت طلب
فارغ آيد او ز تحصيل و سبب
( ( 1065 ) ) چون معلم بود عقلش ز ابتدا
بعد از آن شد عقل شاگردى و را
چگونه مىتوان به ما فوق عقل نظرى قدم گذاشت ؟
هنگامى كه چشيدن راز حيات به انسان دست مىدهند ، و هنگامى كه آن فروغ نور خداوندى در جان ما فروزان مىشود ، وسايل معمولى درك ، معناى ديگرى پيدا مىكند .
براى توضيح اين مسئله مىگوييم : تعقل ضعيف يك كودك يا يك جوان ، حقايق و نمودها را براى او طورى نشان مىدهد كه او را در همان سن و سال قانع مىسازد . او به طور طبيعى تمام شناسايىهاى خود را مانند بزرگان روى روابط امكان و ضرورت و محال بنا گذارى مىكند ، مثلًا هنگامى كه موجوديت خود را مىسنجد و رسيدن به مقام عالى دانش را براى خود محال مىداند ، اين رابطهء محال كه در ذهن آن جوان منعكس مىگردد ، مانند همان محال است كه در ذهن يك رياضىدان در بارهء معادلهاى كه حل آن محال است جلوه مىكند ، و هيچ تفاوتى از اين جهت در ذهن آن دو نفر وجود ندارد ولى هنگامى كه اين جوان بزرگتر مىشود ، و وسايل شناسايى او نيرومندتر و تجارب او بيشتر مىگردد . آن حكم محال را كه سابقاً داده بود پس مىگيرد ، و تبديل به « ممكن است » مىنمايد .