شخصيت ندارد ، مانند يك حيوان بدون اختيار در باد پاى عوامل جبرى محيط و نيرومندان مىباشد .
كلمات انسانيت و دموكراسى و آزادى و عدالت منهاى شخصيت غير از يك مشت اصطلاحات مسخره چيزى نخواهد بود .
( ( 881 ) ) وين نفس جانهاى ما را همچنان
اندك اندك دزدد از حبس جهان
لحظه به لحظه به ابديت نزديك مىشويم
ديگرى مىگويد :
در قطع نخل سركش باغ حيات ما
چون اره دو سر نفس اندر كشاكش است
اين يك مسئله طبيعى است ، نه اندوهى مىخواهد و نه نالهاى ، آن چه كه اهميت دارد اين است كه اين نفسها چگونه مىخواهد پايان بپذيرد ؟ آيا آن چنان مىخواهد تمام شود كه لرمانتوف مىگويد :
« با ديده گان فرو بسته لب بر جام زندگى نهادهايم ، و اشك سوزان بر كنارهء زرين آن فرو مىريزيم ، اما روزى فرا مىرسد كه دست مرگ نقاب از ديده گان بر مىدارد ، و هر آن چه را كه در زندگانى مورد علاقه شديد ما بود از ما مىگيرد . فقط آن وقت مىفهميم كه جام زندگى از اول خالى بوده است ، و ما از روز نخست از اين جام جز بادهء خيال ننوشيدهايم » .
يا به قول آن شاعر خواهيم گفت كه :
افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند
اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند
دردا و دريغا كه در اين مدت عمر
از هر چه بگفتيم جز افسانه نماند
يا اين كه در موقع شنيدن اين خطاب كه :
« يا أيتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضيه مرضية »