آتش افروختن پادشاه و بت را در پهلوى آتش نهادن كه هر كه به اين بت سجود كند از آتش برهد
( ( 769 ) ) آن جحود سگ ببين چه راى كرد
پهلوى آتش بتى بر پاى كرد
( ( 770 ) ) كان كه اين بت را سجود آرد برست
ور نيارد در دل آتش نشست
( ( 771 ) ) چون سزاى اين بت نفس او نداد
از بت نفسش بت ديگر بزاد
( ( 772 ) ) مادر بتها بت نفس شماست
ز انكه آن بت مار و اين بت اژدهاست
( ( 773 ) ) آهن و سنگ است نفس و بت شرار
آن شرار از آب مىگيرد قرار
( ( 774 ) ) سنگ و آهن ز اب كى ساكن شود ؟
آدمى با اين دو كى ايمن بود ؟
سنگ و آهن در درون دارند نار
آب را بر نارشان نبود گذار
ز اب چون نار برون كشته شود
در درون سنگ و آهن كى رود ؟
آهن و سنگ است اصل نار و دود
فرع هر دو كفر و ترسا و جحود
( ( 775 ) ) بت سياه آب است در كوزه نهان
نفس مر آب سيه را چشمه دان
( ( 776 ) ) آن بت منحوت چون سيل سياه ( 1 ) نفس شومت چشمهء آن اى مُصرّ ( 2 ) ( ( 777 ) ) صد سبو را بشكند يك پاره سنگ
و اب چشمه مىزهاند بىدرنگ ( 3 ) آب خم و كوزه گر فانى شود
آب چشمه تازه و باقى بود
( ( 778 ) ) بت شكستن سهل باشد نيك سهل
سهل ديدن نفس را جهل است جهل
( ( 779 ) ) صورت نفس ار بجويى اى پسر
قصهء دوزخ بخوان با هفت در
( ( 780 ) ) هر نفس مكرى و در هر مكر از آن
غرقه صد فرعون با فرعونيان
هامش
( 1 ) منحوت از نحت . تراشيده شدن .
( 2 ) مصر اصرار كننده . .
( 3 ) زهيدن جوشيدن چشمه .