( ( 419 ) ) بىخبر كان عكس آن مرغ هواست
بىخبر كه اصل آن سايه كجاست
( ( 420 ) ) تير اندازد به سوى سايه او
تركشش خالى شود در جستجو ( 1 ) ( ( 421 ) ) تركش عمرش تهى شد عمر رفت
از دويدن در شكار سايه تفت
( ( 422 ) ) سايهء يزدان چو باشد دايه اش
وارهاند از خيال و سايه اش
( ( 423 ) ) سايهء يزدان بود بندهء خدا
مردهء اين عالم و زندهء خدا
ديدهء مجنون اگر بودى تو را
هر دو عالم بىخطر بودى تو را
چه عينكى براى مشاهدهء طبيعت و ما وراى طبيعت
به چشم زدهايد در اين ابيات جلال الدين يكى از اصول انسانى بسيار عالى را گوشزد مىكند و مىگويد : بگو ببينم در اين جهان چه عينكى بر ديده گان خود زدهاى ؟ و چگونه اين دنيا را مطالعه مىكنى ؟ خليفه به ليلى كه معشوقهء مجنون بود ، گفت : اين ليلى كه مجنون ديوانهء اوست تويى ؟ تويى آن ليلى كه مجنون را پريشان در بيابانها به خود مىپيچانى ؟ تو كه از ساير زيبايان زيباتر نيستى . مجنون بىنوا در تو چه ديده است كه در عشق تو جهانى را پر از شور و هياهو كرده است ؟ ليلى مىگويد : جا دارد كه بپرسى ، و تو مىتوانى چنين قضيهاى را استبعاد كنى ، زيرا تو مجنون نيستى .
از اين تشبيه و از اين اصل جلال الدين نتيجه مىگيرد كه اگر كسى با ديدهء پاك
هامش
( 1 ) تركش جعبه يا هر گونه ظرفى بوده است كه تيرها را در آن مىگذاشتند . آخرين تير تركش كنايه از خالى شدن آن جعبه از تير بوده است . .