مثلًا ، كوه ، درخت ، ستارگان و . . . را چشم مىبيند ولى محبت را نمىبيند يا گوش ، امواج صداها را ، از انسانها ، پرندگان ، آژيرها . . . مىشنود اما صداى مهربانانه خدا را نمىشنود ، حتى ذهن و انديشهاش هم نمىتواند خدا را به خوبى تعريف و توصيف كند .
2 - حسّ روحانى : حسى كه به باطن و درونها و بالاتر از جهان مادّى نفوذ دارد و حتى خدا را هم مىتواند درك كند كه حضرت على عليه السلام مىفرمايد :
« . . . تُدْرِكُهُ القُلُوبِ بحقايِق الايمانِ »
؛ « دلها به حقيقت ايمان او را درك مىكنند » .
دوّم :
مسئلهء اول و آخر در مورد خدا ، به خاطر ملاحظه وضعيّت مخلوقات است . يعنى هيچكس و هيچ چيز اول نيست چون سرچشمه هستى و آفرينش خداست ، و بر طبق قانون الهى همه از بين مىروند ولى خدا هميشه هست ، و لذا او آخر است و وارث همه آفريدههايش مىباشد ، بنابراين در مورد خدا ، اول و آخر به همين معنا مطرح است .
سوّم : و بَعَثَهُم فى سَبيلِ مُحَبَّتِهِ
هسته مركزى رابطهء مخلوقات با خالق متعال ، محبت و علاقمنديست زيرا در علت و ريشه آفرينش موجودات ، تنها محبت خدا ، ملاك قرار گرفته است يعنى خالق متعال به خاطر محبت و علاقمنديش آنها را آفريده است و از آنها هم پاسخ مناسب مىخواهد تا اين كه اطاعت او را عاشقانه انجام دهند . [ در اين زمينه به كتاب هماى عشق در خلوت دل مراجعه شود ] . « 1 »
چهارم : لَو حَبَسَ عَن عِبادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ . . . لَخَرَجُوا مِنْ حُدُود الانسانِيَّةِ . . .
نشناختن وظيفه ، به معناى خروج از حوزه انسانيت ، و سقوط به رديف حيوانيت و بلكه از آنها هم پستتر مىباشد كه در قرآن به اين موضوع تصريح شده است .
وظيفه چيست ؟ وقتى كه انسان در برابر آفرينندهء خود و نعمتهاى فراوانش ، اين
هامش
( 1 ) از خود مؤلف است .