لشكر در مركز آنان رفتم و شروع بسخن كرده گفتم : امير المؤمنين مأمون از پدرش از پدرانش روايت كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند :
« من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه » ، و ايضا حديث كرد مرا امير المؤمنين مأمون از پدرش از پدرانش كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند : « على منّى بمنزلة هرون من موسى » .
و من احاديث را آن طور كه بايد و شايد دقيق در حافظه نداشتم و گاهى خلط ميكردم ، و حديث خيبر :
« لأعطين الراية » ، و همين طور احاديث مشهور ديگرى را در فضائل علىّ عليه السّلام براى ايشان نقل كردم ، در آن ميان عبد الله بن مالك خزاعىّ برخاست و گفت : « رحم الله عليّا كان رجلا صالحا » ، خداوند بر علىّ رحمت فرستد ، وى مردى صالح و شايسته بود ، مأمون غلامى را فرستاده بود كه وضع مجلس و گفتگوى ما را ببيند و گزارش دهد ، ريّان گويد : مأمون كسى را نزد من فرستاد و مرا احضار كرد ، من بر او وارد شدم چون ديده اش بر من افتاد گفت : اى ريّان ! چقدر حديث ميدانى و همه را در حافظهء خود نگه داشته اى ؟
آنگاه گفت : به من خبر آنچه آن يهودى ( عبد الله بن مالك ) گفت رسيد ، كه گفت :
« رحم الله عليّا كان رجلا صالحا » به خدا سوگند او را به يارى خدا خواهم كشت .
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 346
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٤٦