و امام عليه السّلام را از مدينه به طوس احضار كردند و از خاندانش هيچ كس را با او نياوردند و آنچه از روايات متعدّد بدست مىآيد ( اين است كه : ) هر كجا كه به شهر و آبادى ميرسيدند در آن مدّت حضرت را با تشريفات حركت مىدادند ، و چون به بيابان و كوير مىرسيدند از عماريه بيرون آورده و بر أستر بدون سايبان سوار مىكردند ، و چنان كه مشهور است نماز عيد را نگذارند كه آن حضرت به صورتى كه ميخواست ادا كند ، بلكه از ميان راه او را باز گرداندند ، و ديگرى را به نماز گماردند ، و كاملا پيداست كه سفر اختيارى نبوده بلكه تمهيدى براى ساكت كردن زيدى مذهبان بوده كه : غالبا ميگفتند خلفا را برمياندازيم و بيكى از اولاد فاطمه عليها السّلام رضايت ميدهيم كه امامت كند ، و « بالرّضا من آل محمّد » شعارشان بود ، مأمون علىّ بن موسى عليه السّلام را احضار كرد و لقبش را - چنان كه از صريح شعرى كه دعبل خزاعىّ در مرثيهء فرزندش سروده و در آن به مسموم كردن آن حضرت اشاره اى نموده - « رضا » نهادند تا طرفداران عقيدهء زيديّه سكوت كنند ، و از مخالفتى كه با خلفاى عبّاسى دارند تا حدّى بكاهند ، و شعر مزبور چنين است :
1 - ألا ايّها القبر الغريب محلَّه
بطوس عليك السّاريات هتون
2 - شككت فما أدري أ مسقي بشربة
فابكيك أم ريب الردى فيهون
3 - و ايهما ما قلت ان قلت شربة
و ان قلت موت انه لقمين
4 - أيا عجبا منهم يسمونك الرّضا
و يلقاك منهم كلحة و غضون