همراهانش بازگشت به وى گفتند : واى بر تو ، چه كردى ؟ گفت : مردى بلند قامت را ديدم كه به سينهء من كوبيد و من از پشت بر زمين افتادم . دانستم كه او فرشته است ، گواهى دادم كه محمد فرستادهء خداست و با وى عهد كردم كه هرگز عليه او با گروهى همراه نشوم .
دعثور سپس به دعوت قومش به اسلام پرداخت . در بدايه و نهايه آمده است كه آيهء زير به اين مناسبت نازل شد :
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ »
( مائده / 11 )
( اى كسانى كه ايمان آوردهايد نعمت خداوند را بر خويش يادآور شويد ، آنگاه كه گروهى خواستند بر شما دست بگشايند و خداوند دستهاى ايشان را از شما بازداشت . )
( 1 ) در اين داستان ، اين پرسش مطرح مىشود كه آيا پيامبر در غزوات از يارانش جدا مىگرديد ؟ آيا درحالىكه دشمن در نزديكى ايشان بود همراهانش او را تنها در آن دشت رها مىكردند ؟ اگر بپذيريم كه او به سوى آن درخت رفت تا جامهاش را از رطوبت باران خشك نمايد ، چگونه آن سپاه چهار صد و پنجاه نفرى وى را به حال خود رها نمودهاند ؟ چگونه پائين آمدن آن مرد از كوه براى كشتن پيامبر از آنان پنهان مانده است ؟
اين نكات انسان را نسبت به درستى روايت ابن كثير در بدايه و نهايهاش به ترديد مىاندازد ، و خداوند به حقيقت حال آگاه است .
( 2 )
غزوهء قرقرة الكدر
در برخى از كتابهاى سيره آمده است كه گروهى از غطفان و سليم ، براى تجاوز و يورش بر مسلمانان با يكديگر متحد شدند . چون خبر تصميم آنان به پيامبر رسيد به سوى قرقرة الكدر به راه افتاد . آنجا سرزمينى خشك بود كه بنى سليم در آنجا مىزيستند و پرندگانى در آنجا زندگى مىكردند كه داراى رنگهاى تيره و كدر بودند و به همين مناسبت به اين نام معروف