خداوند - آنچنان كه در تاريخ ابن كثير آمده است - آيهء زير را در اين زمينه نازل فرمود :
« أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا ، أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً »
( نساء / 51 )
( آيا كسانى را كه از كتاب بهرهاى به آنان داده شده نديدى كه به جبت و طاغوت ايمان آورده مىگويند اين مشركان از كسانى كه ايمان آوردهاند راهيافتهترند . خداوند ايشان را لعنت مىكند و هر كه خدا لعنتش كند هرگز برايش ياورى نمىيابى . )
( 1 ) وى از مكه بيرون نيامد تا آنكه قرشيان را بر جنگ با پيامبر ( ص ) مصمم ساخت . وى درحالىكه دشمنى خود با اسلام را اعلان مىكرد و مردم را به جنگ با مسلمانان برمىانگيخت وارد مدينه گشت و به شعر گفتن دربارهء ام فضل دختر حارث و ديگر زنان مسلمان پرداخت .
( 2 ) در سيرهء ابن اسحاق آمده است كه پيامبر ( ص ) فرمود : چه كسى شر ابن اشرف را كم مىكند ، محمد بن مسلمه از بنى عبد الاشهل گفت : اى رسول خدا كار او با من . پيامبر فرمود : اگر مىتوانى اين كار را انجام ده . گفت : اى پيامبر ، ما ناچاريم سخنان ناروائى دربارهء اسلام بگوئيم . فرمود : هر چه را صلاح دانستيد بگوئيد ، من براى شما حلال نمودم .
( 3 ) محمد بن مسلمه و ابو نائله يكى از بنى عبد الاشهل و گروهى ديگر گرد آمدند . يكى از ايشان به سراغ كعب بن اشرف رفت و درحالىكه به او نزديك مىشد به بدگوئى از محمد ( ص ) پرداخت . از جمله گفت : آمدن اين مرد براى ما يك گرفتارى بود ، عرب را با ما دشمن كرد ، همهء ما را با يك تير راند ، راهها را بر ما بست بگونهاى كه خانوادهء ما دچار سختى شدند و مردم به مشكلات افتادند . كعب گفت : من پسر اشرفم ، من تو را آگاه ساخته بودم كه كار به اينجا كه گفتى خواهد رسيد ، ابو نائله گفت : من مىخواهم تو به ما خوراكى بفروشى و ما چيزى پيش تو رهن بگذاريم و وثيقه دهيم . گفت :
پسرانتان را پيش من رهن بگذاريد . گفت : آيا مىخواهى ما را بىآبرو كنى ؟