جاذب
: دواى است كه قوت نفاذه قويه داشته باشد - پس خلط را از سطحى كه مماس اوست تحريك دهد - و اين [ تحريك ] 418 به دو وجه بود - يكى بخاصيت 419 و دويم به تسخين 420 و جذب تسخين نيز به چند وجه است - يكى به تحليل پس به جهت 421 ضرورت خلا انجذاب بدل ما يتحلل لازم آيد - و دويم آنكه حرارت متخلخل است - پس انجذاب ما فى فرج لابد باشد - سيوم آنكه سخونت موجع بود و انصباب مواد بعضو ذى وجع 422 ضرورى باشد به دو وجه - يكى آنكه وجع مضعف قوت عضو است ، پس فضول اعضاى ديگر كه قوت دافع آنها 423 دفع ساخته قبول نمايد - و دويم آنكه طبيعت و روح براى مقاومت موذى بعضو ذى وجع متوجه شود و به تبعيت او دم كثير نيز بسوى او سيلان يابد -
لاذع :
دواى است كه كيفيت نفاذه لطيفه داشته باشد و احداث تفرق اتصال كثير العدد متقارب الوضع صغير المقدار كند 424 كه موجع بود -
محمر 425
:
آن باشد كه تسخين قوى در عضو مماس كند تا كه دم 426 لطيف به ظاهر او به قوت منجذب شود و سرخ گردد چون خردل و تين و پودينه و ادويه محمره 427 فعل آنها در جلد قايممقام كىء باشد -
مقرح 428
:
آن است كه بسبب افراط 429 تحمير تحليل رطوبتى كند كه ميان 430 اجزاى ملاقى او وصلكننده است - پس احداث جراحت نمايد و جراحت بسبب انجذاب فضول 431 قرحه گردد مانند بلادر -
محكك :
آنكه حدت و تسخين او به مرتبه بود كه جذب اخلاط حاده لذاعه به مسام كند نه بمرتبه كه تقريح نمايد مثل كبسيكج -
محرق :
آن است كه رطوبات 432 اخلاط را به تبخير فنا سازد تا كه رماديت او باقى 433 ماند چون فرفيون و افيون 434 و حلتيت -
اكال :
آنكه تحليل و تقريح او بمرتبه بود كه از جوهر لحم عضو نيز نقصان كند مانند زنگار
معفن :
آن بود كه اتصال عضو را به تحليل 435 رطوبت و روح طبيعى و حرارت غريزى باطل سازد و تحليل او بمرتبه تاكل و تشويه و احراق نرسد ، بلكه رطوبتى [ باقى ] 436 ماند كه حرارت غريبه غير طبعيه 437 درو عمل كند و حالتى كه مسمى بعفونت است حادث گردد مانند زرنيخ و ثافثيا 438 -
كاوى :
آنكه 439 احراق 440 جلد نمايد و رطوبت او 441 را فنا سازد مگر بقدرى 442 كه بسبب او اتصال اجزاى عضو باقى باشد پس چون اخكر 443 صلب گردد و جلد [ جوهر ] 444 بسبب صلابت سد مجراى خلط سايل بود 445 چون زاج و قلقطار -