( 1 ) صدوق مىگويد : در خبر ديگرى اين مطلب به اين صورت آمده است كه نبىّ اكرم صلّى اللّه عليه و آله از خدا خواست كه او را نابينا كند و داغ فرزندانش را بر دلش بگذارد .
وقتى كه روز موعود فرا رسيد ، او به بلندىهاى اطراف مكه رفت و جبرئيل كه برگ سبزى در دست داشت به سراغش آمد و آن را بر صورتش زد و او را كور كرد و او باقى ماند تا اين كه در روز بدر خدا داغ فرزندانش را بر دلش گذارد و آنگاه هلاك شد .
( 2 ) اما حارث بن طلاطله در روزى كه باد بسيار گرمى مىوزيد از منزل خارج شد و رنگ چهرهاش همانند سياهپوستان شد و با اين حال به خانه بازگشت و گفت : من حارث هستم .
خانوادهاش خشمگين شدند و او را به قتل رساندند در حالى كه مىگفت : خداى محمد مرا كشت !
( 3 ) اما اسود بن مطلّب : ماهى شورى خورد و تشنگى بر او فشار آورد و آن قدر آب نوشيد تا اين كه شكمش تركيد و به هلاكت رسيد ، در حالى كه مىگفت : خداى محمد مرا كشت !
اين بدان خاطر بود كه آنها نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آمدند و گفتند : اى محمد ! تا ظهر به تو مهلت مىدهيم كه يا از حرفهايت برگردى و يا اين كه تو را به قتل مىرسانيم !
پس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله با غم و اندوه به خانه آمد و در خانه را به روى خود بست . پس جبرئيل در همان لحظات نزد او آمد و گفت : اى محمد ! خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد :
« فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ »
.
آن حضرت فرمود : آنها چند لحظه پيش مرا تهديد كردهاند ! جبرئيل فرمود : آنها به سزاى خويش رسيدند و پس از آن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دعوت الهى را آشكار ساخت . « 1 »
( 4 ) اما قسمت اخير قول خداوند كه مىفرمايد :
« فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ »
، صراحت در اين دارد كه اين در ابتداى دعوت علنى نبوده است ، بلكه اين دعوت علنى از قبل شروع شده بوده است و مشركين و به خصوص همين استهزا كنندگان با آن مقابله مىكردهاند تا جايى كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله را تهديد به قتل كردند و قول خداوند كه مىفرمايد
« فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ »
، از باب رفع مانع است نه از باب ايجاد مقتضى . بنابراين اعراض از مشركان به معناى عدم اعتنا و توجه به تهديداتشان مىباشد و
« فَاصْدَعْ »
به معناى عدم ترتيب اثر دادن به تهديدها و عدم خانهنشينى و بستن در روى خود و دست كشيدن از دعوت الهى مىباشد و اين به معناى شروع دعوت علنى نيست .
هامش
( 1 ) . الخصال ، ج 1 ، ص 279 - 280 .