بگشود لب : به لسان وجود اتمّ و ابلغ از لسانِ قال .
( ( 4411 ) ) بيست چندان ملك كوشد ز آن برى * بخشمش اينجا و ما خود بر سرى
ن 1259 6 - ك 417 23
بر سرى : يعنى و ما خود هم ز انِ اوييم ، و او ز انِ ماست . و اين سر همهء بخششهاست .
( ( 4415 ) ) صوفيست انداخت خرقه وجد در * كى رود او بر سر خرقه دگر
ن 1259 10 - ك 417 25
وجد : به فتح اوّل و به ضم ، مرادفِ وجود . و نيز به ضم به معنى غنى . و خرقهء وجود و غنى انداختن ، بىوجود بودن است ، و فقرِ حقيقى داشتن .
و اما وجد - به فتح واو و سكون جيم - مصدرِ وَجَدَ بِه ، اى اجنه . پس آن را صوفى نمىاندازد بلكه مىپوشد . و در : مقلوب است ، يعنى در انداخت . يا معنى آن است كه از درون بدر انداخت .
( ( 4416 ) ) ميل سوى خرقهء داده و نَدم * آن چنان باشد كه من مغبون شدم
ن 1259 11 - ك 417 26
ندم : پشيمانى .
( ( 4419 ) ) عشق ارزد صد چو خرقهء كالبد * كه حياتى دارد و حسّ و خرد
ن 1259 14 - ك 417 27
كالبد : به فتح با در لغت فارسى آمده . پس لزوم ما لا يلزم دارد .
( ( 4420 ) ) خاصه خرقهء ملك دنيا كابترست * پنج دانگ مستيش درد سرست
ن 1259 15 - ك 417 28
پنج دانگ : گذشت كه دانگ ، سدس درهم است . و مىدانى هر چيز را به كسور اگر ببرى ، دو نصف و سه ثلث و چهار ربع و پنج خمس و شش سدس است و قس عليها . پس پنج سدس آن ، درد سر است . و يك سدس از دنيا كه درد سر نيست ، به جهت وسيلهء الى الله است .
( ( 4425 ) ) بىز استعداد در كانى روى * بر يكى حبّه نگردى محتوى
ن 1259 20 - ك 417 30
بىز استعداد : آن جا كه فرموده بود بلكه شرط قابليت دادِ اوست . اين است كه اين ابياتى چند در استعداد است كه بدون آن استيهال نشود .