شيث : پسر آدم صفى ( ع ) .
( ( 925 ) ) چون ز رويش مرتضى شد دُرفشان * گشت او شير خدا در مرج جان
ن 244 3 - ك 93 19
مرج : ( به فتح ميم ، و سكون راء مهمله و جيم ) ، چمن و مرغزار . شاعر گويد :
هوا سر به سر مشك سارا گرفت
زمين مرج تا مرج ديبا گرفت
و اضافهء به جان از قبيل اضافهء لجيّن الماء است .
روشن از نورش چو سبطين آمدند
عرش را درين و قرطين آمدند
ن ندارد - ك 93 20
قرطين : ( به ضم قاف و سكون راء و طاء مؤلفه ) ، تثنيهء قرط است به معنى گوشواره گفته مىشود .
جارية مقرطة أي ذات قرطة . و فى المثل : و لو بقرطى مارية ، و هى اول عربيّة تقرطت ، و يضرب بقرطتها المثل لنفاسته . و يقال كان فى قرطها درّتان كبيضتى الحمام توارثهما الملوك . و در بيت اشارت است به حديث شريف كه حسن و حسين دو گوشوارهء عرش خدااند . ( 1 )
( ( 926 ) ) چون جنيد از جند او ديد آن مدد * خود مقاماتش فزون شد از عدد
ن 244 4 - ك 93 21
جند او : ملايكهء او .
( ( 928 ) ) چون كه كرخى كرخ او را شد حرس * شد خليفهء عشق و ربّانى نفس
ن 244 6 - ك 93 22
كرخ : محلَّه اى است در بغداد .
( ( 930 ) ) و ان شفيق از شق آن راه شگرف * گشت او خورشيد راى و تيز طرف
ن 244 8 - ك 93 23
از شق : از مشقت .
تيز طرف : تيز چشم در بينش دقايق حقّه .
بشر حافى را مبشّر شد ادب
سر نهاد اندر بيابان طلب
ن ندارد - ك 93 24
بشر حافى : پا برهنه .
چون سرى بىسر شد اندر راه او
بر سرير سروران شد جاه او
ن ندارد - ك 93 25
سرى : يكى از مشايخ عرفاست و او را سرى سقطى گويند .
( ( 932 ) ) نامشان از رشك حق پنهان بماند * هر گدايى نامشان را بر نخواند
ن 244 10 - ك 93 26
از رشك حق : و از اينجاست كه آنان را « ضناين الله » گويند ، از « ضنّت » به معنى رشك بردن و بخل
هامش
( 1 ) فيض القدير ج 3 ص 415 . .