بند بگسل : يعنى از رقيّت كونين به مقام حريّت و طرح كونين و خلع نعلين گام بردار ، كه ظرفيت تو وسيع شود و الَّا گر بريزى بحر را . . .
( ( 22 ) ) هر كه را جامه ز عشقى چاك شد * او ز حرص و جمله عيبى پاك شد
ن 2 5 - ك 2 15
هر كه را جامه : شروع است در تمجيد عشق .
( ( 23 ) ) شاد باش اى عشق خوش سوداى ما * اى طبيب جمله علَّتهاى ما
ن 2 6 - ك 2 16
شاد باش اى عشق : از مقالات عرفاست كه إِذا تَمَّ العِشقُ فَهُوَ الله . و اين قرع سمع كس نكند .
چه اين مثل آن مقاله است كه حكما فرمودهاند موافق آن چه در شرايع الهيه است كه صفات حق تعالى عين ذات اوست و از آن جمله است اراده . و حكيم فارابى مىگويد : يَجِبُ أن يَكُونَ فىِ الوُجُودِ وُجُودٌ بِالذّاتِ ، وَفىِ العِلمُ عِلمٌ بالذّاتِ وَفىِ القُدرَةِ قُدرَةٌ بِالذّاتِ وَفىِ الإرادَةِ إرادَةِ بِالذّاتِ حَتَّى تَكُونَ هذِه الُامُورُ فى غَيره لا بِالذّاتِ انتهى . و اراده همان عشق است . و همچنين مشيّت و رضا و ابتهاج و ميل و نحو اينها همه عشق است ، عِباراتُنا شَتّى وَحُسنُكَ واحِدٌ . ولى عشق چون وجود ، مراتب دارد . اول مرتبهء خفا ، چنان كه حكماى الهيين فرمودهاند كه اَلأوَّلُ تَعالى أَجَلُّ عاشِقٍ بِذاتِه عَشِقَ أو لَم يَعشَق .
عارف جامى راست كه :
در آن خلوت كه هستى بىنشان بود
به كنج نيستى ، عالم نهان بود
وجودى بود از نقش دويى دور
ز گفتگوى مايى و تويى دور
وجودى مطلق از قيد مظاهر
به نور خويشتن بر خويش ظاهر
تا آن جا كه :
نواى دلبرى با خويش مىساخت
قمار عاشقى با خويش مىبافت
و دوم مرتبهء ظهور كه در همه سارى ، از همه عارى است . و در اين ابيات مرتبهء دوم مراد است .
( ( 24 ) ) اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما
ن 2 7 - ك 2 16
ناموس : ( فارسى ) ، اداره و خانه و منزل و عفت .
( ( 27 ) ) با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى
ن 2 10 - ك 2 19
با لب دمساز : طلب سامع هم راز است .
( ( 28 ) ) هر كه او از هم زبانى شد جدا * بىنوا شد گر چه دارد صد نوا
ن 2 11 - ك 2 19
بىنوا : ( فارسى ) ، بىرونق . و « نوا » ى ثانى : نغمه . و عكس هم جايز است . و معانى بسيار دارد ، كه در جاى خود مذكور است ، مثل : سامان ، و توانگرى ، و ساختن كار ، و روزى ، و توشه ،