لأجله .
( ( 67 ) ) پس بنى آدم مكرّم كى بدى * كى به حس مشترك محرم شدى
ن 204 3 - ك 80 7
كى به حسّ مشترك محرم شدى : چه به حس مشترك صور معانى و رقايق حقايق رسيده مىشود ، چه ديدنى و چه شنيدنى ، و چه چشيدنى و چه بوييدنى و چه سودنى . پس هر چه اعلى المدارك - كه حقيقت روح امرى است - از حقايق مىرسد ، در اعلى الملكوت باز متمثل مىشود رقيقهء او در حسّ مشترك ، و هر گونه تمثلى از داخل به او سوق مىشود نه از مواد كائنهء فاسده .
يا مصور يا مصور گفتنت
باطل آمد بىز صورت رستنت
( ( 69 ) ) يا مصوّر يا مصور پيش اوست * كو همه مغزست و بيرون شد ز پوست
ن 204 4 و 5 - ك 80 8 يا مصور يا مصور : هر چهار در دو موضع به كسر « واو » و اسم خداست . و « يا » در همه ، حرف ندا است . يعنى « يا مصوّر » كه مىگويى بايد از صورت برهى ، يعنى مستقلّ نبينى اين صور را ، بلكه همه را متعلق به او و ربط به او ملاحظه كنى ، و آن معنى را در همه مثل معنى در كلمات ببينى . مثل آن كه « يا موجود » كه مىگويى ، وجود را بايد بتمامه از او ببينى . ما رَأيتُ شيئاً إلَّا وَرَأَيتُ الله قَبلَه ( 1 ) . و اگر وجود عالم و عالميان بدانى و ببينى ، به تقليد گفته باشى كه : او موجود است . پس صورتها را - چه طبيعيه و چه مثاليّه - و قلمها را چه مصورهء نبات و چه حس مشترك و چه نگارنده - دگر همه را از صقع او ديدن « يا مصوّر » گفتن است حالًا كه افصح است از گفتن مقالًا .
( ( 76 ) ) خاك درگاهت دلم را مىفريفت * خاك بر وى كو ز خاكت مىشكيفت
ن 204 12 - ك 80 12
شكيفت : قرار و آرام گرفت . و « فريفتن خاك در گاه » او دل را ، طالبيت اوست دل را كه : مَن تَقَرَّبَ إليَّ شِبراً تَقرَّبتُ اِلَيه ذراعاً . ( 2 )
( ( 77 ) ) گفتم ار خويم پذيرد اين از او * ور نه خود خنديد بر من زشت رو
ن 204 13 - ك 80 12
گفتم ار خويم پذيرد : خوى ، فارسىِ خُلق .
اين : يعنى دل .
از او : چه طالب خوى نكوست .
و در بعض نسخ : « خوبم » به باء موحده « پذيرم » تأكيد خوبم .
هامش
( 1 ) - شرح اصول كافى ، ج 1 ، ص 250 . .
( 2 ) مسلم ، ج 8 ، ص 66 . .