اى برترين دادگرى كه راه راست فرارويش نهاده است و اى امامى كه به فروغش كشور روشن گشته است .
اينك اى استوانهء پادشاهى و مهترى ، بيوهزنى بينوا بر درگاه تو شكايت آورده است از قويدستى كه بر اين زن ستم روا داشته و اينك اين زن هيچ او را حريف نيست .
او آنگاه كه كسان و فرزندان اين زن از برش دور شدهاند ملكى را از وى به زور ستانده ، درحالىكه اين ملك ( به دار الاسلام ) ايمن بوده است . « 1 »
مأمون اندكى به انديشه اندر شد و سپس سر خويش بالا آورد و گفت :
حتّى به كمتر از آنچه تو گفتى ، صبر و شكيب به كرانه رسد و اين اندوه و غمگسارى بر دل زخم نهد .
اكنون هنگام نماز ظهر است ؛ برو و در روزى كه وعده مىگذارم طرف دعواى خويش را به حضور آور .
اگر در روز شنبه بر كرسى نشستن بر ايمان تقدير شود ، در آن مجلس داد تو از او بستانم و اگر نشود در مجلس روز يكشنبه چنين خواهم كرد . « 2 »
آن زن در پى كار خويش رفت و روز يكشنبه با نخستين كسانىكه مراجعه كرده بودند به حضور آمد . مأمون از او پرسيد : طرف شكوايت كيست ؟ گفت : آنكه بالاى سرت ايستاده است ، عباس فرزند امير المؤمنين . پس مأمون به قاضى خود يحيى بن اكثم - و به روايتى ديگر به وزير خود احمد بن ابى خالد - گفت : آن زن را در جوار او بنشان و ميانشان داورى كن . وى آن زن را در جوار او نشاند و در حضور مأمون به داورى ميانشان پرداخت . در اين ميان ، صداى آن زن رو به بلند شدن نهاد . يكى از حاجبان او را از اين كار بازداشت . اما مأمون به او گفت : او را واگذار ؛ كه حق او را به سخن آورده ، چنانكه باطل نيز وى [ مقصود عباس است ] را لال كرده است .
آنگاه فرمان داد ملك آن زن به وى بازپس داده شود .
هامش
( 1 ) . سه بيت است از باب عروضى بسيط :يا خير منتصف يهدى له الرشد * و يا اماما به قد اشرق البلد
تشكو اليك عميد الملك ارملة * عدا عليها فما تقوى به اسد
فابتز منها ضياعا بعد منعتها * لما تفرق عنها الاهل و الولد( 2 ) . ابياتى است از باب بسيط :من دون ما قلت عيل الصبر و الجلد * و اقرح القلب هذا الحزن و الكمد
هذا اوان صلاة الظهر فانصر فى * و احضر الخصم فى اليوم الذى اعد
المجلس السبت ان يقض الجلوس لنا * انصفك منه و الا المجلس الاحد