و كلّهم اتى مأتى أبيهم * و كلّ فعال كلّهم عجاب
مأمور به اوامر ، و منهى از نواهى ، صاحبى مقدم ، و صدرى محتشم ، دستور دست و سرير ، و سر و سرور محلّ خطير ، دواتهاى زرّين در بر ، و جنيبتهاى گوهرى بر در ، زين زرّين به آلات گوهرى بر شكم آن تنگ بسته ، و بر پشت هريك چابكسوارى چون ماه با قبا و كلاه نشسته ، به متانت عقل و رزانت حلم ، سرور روزگار ، و به رصانت راى و فطانت علم ، صفدر روزكار ، نامورى كه به لياقت اقليمى به سر قلم بگيرد ؛ چنانكه شاعر گويد :
خطّى چون آب و آتش مىنويسد * قيامت مىكند خوش مىنويسد
و دلاورى كه به ذلاقت زبان از زمان باز نگيرد ، چنانكه شاعر گويد :
آب حيات مىچكد گاه سخن ز منطقش * جان روان همىرود وقت فصاحت از لبش
به مجاورهء او قلّهء كوه بلند ، خوار و نژند ، كلّه بر زمين خشوع نهد ، و به مجاورهء او حوادث دهر ، دستبند پاى در دامن خضوع كشد ، جامع سياست جدّ با رياست جدّ از روى تكبّر گاه نگاه چشم تمام بر هيچ كس نگشوده ، و در تحكّم ، سخن بر سخن نيفزوده ، كما قال واحد :
إذا انتدى و احتبى بز السّيف دان له * سوس الرّجال خضوع الجرب للطّالى
كأنّما الطّير منهم فوق هامهم * لا خوف ظلم و لكن خوف اجلال
هر گوشهء ميدان پر از مردان ، هريك از سرپنجهء پهلوانى لافزنان ، به وقت هيجا و صفدرى ، جوشن پشن در بر ، و ز ره دلاورى ، زرهء داوودى بر دوش ، و به هنگام وفا و