آب پاكش جسم مروّح ،
خاكش همه مشك آن جهانى * وابش همه آب زندگانى
آن گلگونهء رخسار يوسف مصر ، و اين جلاب لب تشنهء خضر ، آب و هوايش در حفظ صحّت و اصل علاج ، حياتبخش هر طبيعت و مزاج ،
آبش ز لطافت انگبين وار * بادش ز نشاط زعفران بار
بس ساخته خضر در حريمش * حلواى مزعفر از نعيمش
روضهء رضوان بهشت از آن مرزى ، و دهقان فلك در آن كشتورزى ، مراتعش روض سرور ، و مصانعش حوض طهور ، از نور بر وى هزار حلّه ، وز حور در وى هزار حلّه ، ثور و حمل گياچر رياضش ، و حوت و سرطان ، شناور حياضش ، گاو گردون بر كهكشان چون گاو گردون در وى نعمتنشان ، چرخ هفتم از جىّ ، قطرى ، و بحر قلزم از زندرود ، قطرى ،
ز رشك سلسل زرّين رود و صلصل جى * سرشك دجله روان است بر رخ بغداد
جى ، جودى هر طوفان ، و زندرود ، بحر هر احسان ، آن ملجأ نوح ، و اين مشرب روح ؛ چنانكه خاقانى گويد :
شهرى روشن چو فكر دانا * در وى همه كائنات پيدا
چون عارض دوست از نكويى * در وى همه آرزو كه جويى
ترياك ده او است مشك ده او * چون چشم گوزن و ناف آهو