به اين بيان من بر تو و خاطر تو پيدا شد ، نه آن كه ادراك تو مر اين جمله را بر مدتى دراز بسيار موقوف باشد ، پس اگر خواهى كه اين مسأله از اين مثال بر تو آشكارا شود ، در يك ساعت آن خيالباز را حاضر كن و اين همه را ببين و اعتبار اين مسأله بكن .
فكلّ « 1 » الذي شاهدته فعل واحد
بمفرده لكن بحجب الأكنّة [ 1 ]
الأكنّة : الاغطية ، واحدها كنان ، و الكنّ : الستر و جمعه أكنان .
پس معلوم كن كه اين همه صورتها را و افعال و اقوال و احوال مختلف ايشان را كه تو مشاهده كردى ، در وقت آن اعتبار و نظر مذكور ، فعل يك كس است به تنهائى و آن كس خيالباز است ، و لكن از پس آن حجابهاى ستاره و كاغذ پارهها ، خود را پنهان كرده ، آن صور و افعال مختلف ، از او ظاهر مىشود .
إذا ما أزال السّتر لم تر غيره
و لم يبق بالأشكال اشكال ريبة
چون كه آن حجب را از پيش بردارد و آن ستر و ستاره را زايل گرداند ، جز آن خيالباز را نبينى و آن جمله صور از نظر تو مضمحل و متلاشى شوند ، و هيچ اشكالى كه موجب شكَّى و ريبتى تواند بود تو را باقى نماند ، با آن كه آن اشكال و صورتها را از خود هيچ حياتى و حركتى و ثباتى نيست ، و قيام ذات و صفات و حركات و سكنات آن اشكال ، به ذات و فعل يگانهء آن خيالباز ، بوده است لا غير .
و آن كاغذ پارههاى مظلم ، مظاهر و صور و آيينههاى فعل يگانهء او بودهاند كه هم به نور او ظاهر شدهاند ، همچنين حجاب ميان تو و فاعل حقيقى كه وجود واحد حق است ، غير مراتب و عوالم « 2 » و تقيّد تو به اين صورت حسّى نيست ، چون اين احكام مرتفع شود ، به انتقال نفس تو به سير و سلوك ، از اين مراتب به عالم
هامش
[ 1 ] الحجب جمع الحجاب : الستار . اكنّه جمع كن : وقاء كل شيء و ستره ، و منه قوله تعالى : وَجَعَلَ لَكُمْ من الْجِبالِ أَكْناناً ) * . و قيل سمى كن ( قريه اى نزديك طهران ) بكن لاستتاره بخفض جبالها .
« 1 » و كل - خ ل .
« 2 » علوم - خ - .