آن چه او را پيش مىبايست رفت ، از قهقرا از پس پشت رفته است ، و از مقصود دور افتاده و حينئذ در عقوبت هجران و حرمان از حضرت و مقام كمال گرفتار شده است .
يقال : فلان نكص على عقبيه ، إذا رجع إلى وراء و مشى قهقرا .
و ما في ما يفضي للبس بقيّة
و لا فيء لي يقضي عليّ بفيئة
و نمانده است در من هيچ چيزى از احكام جزئيّت و تميز كه مرا به سوى پوشش و حجابيّت بقيّتى بود ، و به ثبوت غير و غيريّتى حكم كند ، بلكه چون جملگى اجزاى من كلّ شده است و صفات همه يك ذات گشته ، پس بقيّت از كجا باشد كه مفضى تلبّس و حجابيّت شود ، و مرا نيز هيچ سايه اى نيست كه به رجوع من از اين مقام احديّت جمع بر من حكم كند .
يعنى : وجود و علم در حضرت وحدت و هويت ذات ، عين ذاتند و مرتبهء الوهيت و حقيقت و برزخيت و جمعيت ميان احديت و واحديت كه مبدئيت بر آن مترتب است ، عكس و ظلّ حضرت ذات است ، و به حكم * ( أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ . . . ) * « 1 » چون آن سايه از جهت تحقيق كمالات اسمايى كه در حقيقت او مدرج بود امتداد يافت ، وجود و علم ، بما اشتملا عليه من الحقائق الإلهيّة و الكونيّة ، به آن امتداد در اين مرتبهء الوهت به صورت اسما و صفات و در مراتب ديگر به صورت موجودات مفصّل و متميّز ، ظاهر شدند و اين صور تفصيلى ، سايهء آن اجمال آمد ، و به حكم * ( وَلَوْ شاءَ لَجَعَلَه ساكِناً ) * « 2 » اگر حضرت وحدت ذات خواستى بر مقتضاى * ( إِنَّ الله لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ ) * « 3 » بر كمال ذاتى كه در باطن آن حضرت ثابت بود و آن جا ، همه بر همه مشتمل ، اقتصار فرمودى و آن سايهء اصلى را ممتدّ نگردانيدى و به آن امتداد ، نظرا إلى كمال الذات ، لا إلى كمال الظل ، هيچ احتياج
هامش
« 1 » . الفرقان ( 25 ) آيهء 45 .
« 2 » . الفرقان ( 25 ) آيهء 45 .
« 3 » العنكبوت ( 29 ) آيهء 6 .