كه * ( وَلا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ) * « 1 » ، و قوله : « هِيَ أَحْسَنُ » را حذف كرده است .
و جانب جناب الوصل هيهات لم يكن
وها أنت حيّ إن تكن صادقا مت « 2 »
و در اين حال كه تو به خود و طلب حظوظ خودت زنده اى ، دور باش از طلب جناب وصل ما ، زنهار و چه دور است يافت وصل ما با بقاى اين زندگى و هستى مجازى تو ، و هرگز اين جمع نيايد و اين تمنّا حاصل نشود ، و اگر چنان كه در اين طلب صادقى ، بر مقتضاى شريعت ما ، و امر صاحب تحقق به اين مقام كه گفته است و نشان داده كه : « موتوا قبل أن تموتوا » از اين زندگانى كه به خود از جهت خود و حظوظ نفس خود زنده اى به يكبارگى بمير ، و در اين مراتب فنا كه گفته شد سير كن ، تا آن گاه كه از فعل احيا و ابقاى ما به صفت حيات و بقاى ما ترقى كنى ، و به اين حيات و بقاى ما زنده شوى ، و آن گاه هم به ما و نظر ما ، از وصل ما برخوردار باشى و به عشق ما متحقق گردى .
هو الحبّ إن لم تقض لم تقض مأربا
من الحبّ فاختر ذاك أو خلّ خلتي
الحبّ بالضم اسم للمحبّة ، و بالكسر اسم للحبيب ، مثل خدن و خدين .
و لم تقض الأول أي : لم تمت ، من القضاء بمعنى الموت . و الثاني من قضاء المأرب أي :
الحاجة . و قوله : هو الحبّ ، في محل خبر مبتدإ محذوف ، تقديره ، هذا الذي تدعي التحقق به ، هو الحب . و الباقي جملة شرطيّة .
يعنى : اين چيزى كه تو متصدّى و متعرّضى به تحقق به حقيقت آن ، اين عشق و محبت است نه چيزى كه از سر هوس به حقيقت آن توان رسيد ، بلكه مقتضاى اين عشق آن است كه اگر از اين حيات كه تو به آن به خود و حظوظ خود زنده اى بنميرى ، هيچ حاجتى و اميدى از معشوق و وصل او روا نكنى . پس اكنون يا اين
هامش
« 1 » فصلت ( 41 ) آيهء 34 .
« 2 » جانبه : سار الى جنبه ، متنحيا عنه . جناب : ناحية .