( 1 ) وقتى كه از غسل ابو الفوارس عبد اللَّه بن ابراهيم فراغت يافتيم به آفتاب نگاه كردم .
ديدم هنوز نماز عصر قضا نشده است .
نماز را تجديد كردم .
شب هنگام كه چشمم بخواب رفت گويندهاى در عالم رؤيا به من گفت :
- با اينكه نماز عصر را همراه قاسم بن عبد اللَّه خوانده بودى چرا تجديدش كردى ؟
جواب دادم :
- آخر آن وقت وقت نماز عصر نبود ، باينجهت تجديدش كردم .
آن گوينده به من گفت :
- نميدانى كه قلب قاسم بن عبد اللَّه از قلب تو آگاهتر است .
ذوب كنيز اين خاندان ميگويد :
- مولاى من قاسم بن عبد اللَّه بيمار شده بود .
از دربار طبيبى براى درمان بيماريش فرستادند .
آن طبيب ، به بالين قاسم بن عبد اللَّه نشست و نبضش را با سر انگشت گرفت .
همين كه انگشت آن طبيب به مچ دست او رسيد ، حالش دگرگون شد .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 405
مساهمون: جواد فاضل
ص٤٠٥