( 1 ) مىگويد :
در واقعهى فخ بازوى من زخم دردناكى برداشته بود گوشت و استخوان مر آن ضربهى فجيع دريده بود .
همه شب از شدت درد مىناليدم و در عين حال سعى ميكردم آهسته بنالم زيرا ميترسيدم دستگيرم كنند و گردنم را بزنند .
بالاخره در دل شب خوابم برد .
رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله را در روياروى خود ديدم ببالين من آمد و با دست خود استخوان و گوشتم را بهم التيام داد و سپيده دم كه بيدار شدم بازوى من مطلقا درد نمىكرد . چنان كه گوئى آسيبى اصلا نديده است .
يك تن از غلامان محمد بن سليمان روايت مىكند كه محمد بن سليمان وقتى داشت ميمرد هر چه به او كلمهى طيبهى لا إله الا اللَّه را تلقين ميكردند او يك بند اين شعر را تكرار ميكرد :
الا ليت امى لم تلدنى و لم اكن * لقيت حسينا يوم فخ و لا الحسن
اى كاش مادرم مرا نمىزائيد .
و من حسين بن على و حسن بن محمد را در روز « فخ » نميديدم .
آنقدر اين شعر را تكرار كرد تا جان داد ،