( 1 ) من ابراهيم را تسلا دادم .
ابراهيم همچنان باشعار شعرا تمثل مىجست .
در اين هنگام لشكر ابو جعفر منصور همچون مور و ملخ صحرا را فرا گرفت .
ابراهيم تصميم داشت شخصا بميدان بتازد .
گفتم :
اين كار بمصلحت شما نيست زيرا بقاى سپاه بسته ببقاى تست .
اما او كه از مرگ برادر سخت دلشكسته بود از من خواهش كرد شعرى انشاد كنم تا براى نبرد تحريم شود .
من شعرهائى از عويف قوافى انشاد كردم .
بسيار تكان دهنده بود .
ابراهيم وقتى اين شعرها را شنيد آن چنان بر تسمهى ركاب ايستاد كه تسمه گسيخته شد .
و بعد خود را بقلب سپاه عيسى بن موسى زد .
درين گير و دار تيرى بر پيشانيش نشست و از زين به خاك درش انداخت .
آخرين لحظهاى كه من او را ديدم همان روز بود .
جعفر بن سليمان ضبى مىگويد :
از برادرم شنيدم ، او ميگفت كه ابراهيم بن عبد اللَّه از مردم بصره
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 102
مساهمون: جواد فاضل
ص١٠٢