( 1 ) كرد و آن وقت سخن از بيعت مهدى بميان كشيد .
جعفر بن محمد فرمود :
- اين كار را نكنيد . هنوز نوبت ما نرسيده است . اگر تو اى ابا محمد گمان ميكنى كه پسرت محمد مهدى است باشتباه ميروى . نه او مهدى است و نه امروز روز ظهور مهدى ماست . اگر هدف تو از اين اقدام امر بمعروف و نهى از منكر است چه شده كه تو را بگذاريم و و پسرت را براى اين كار برداريم . پيش بيا با تو كه شيخ بنى هاشم هستى بيعت كنيم .
عبد اللَّه بن حسن از اين سخن خشمناك شد گفت :
- تو خود ميدانى كه به حق سخن نمىگوئى . خداوند ترا بعلم غيب خويش راه نداده است فقط حسد است كه ترا بر اين خلاف واداشته است .
ابو عبد اللَّه فرمود :
- اينطور نيست . من بر پسرت حسد نمىورزم ولى ميدانم كه اين مرد و برادران او و نسل آنان كرسى حكومت را على رغم شما خواهند ربود .
در اين هنگام با دست به پشت ابو العباس سفاح زد . و منظورش از « اين مرد » همين ابو العباس سفاح بود .
و بعد دستش را روى شانهى عبد اللَّه بن حسن گذاشت و گفت :
- به خدا تو و پسرانت به خلافت نخواهيد رسيد . عروس خلافت هم
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 304
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٠٤